کامنتی برای ان ایه که در شین گذاشته بودی
اگر به چشم های تو ایمان نداشته باشم پس به کدام چشم بعد از این ایمان بی آورم () ویل یومئذن للمکذبان()
لبخند بزن ، لبقندِ من
اگر به چشم های تو ایمان نداشته باشم پس به کدام چشم بعد از این ایمان بی آورم () ویل یومئذن للمکذبان()
لبخند بزن ، لبقندِ من
سال هاست آن زن آن تو آن بانو آن عشق آن الهه ی تشنگی ها و آب ها الهه ی پیرهن ها آن یگانه ی زیبا آن حسرت هر مرد و زن آن انسان در هر کدام ازشعر هام تویی جانا بی آنکه قصد کنم از تو بگیویم که از شعرهای اعتراضی ام هم حتا سر در می آوری در شعر های آنارشیستی ام که باور ندارد ب هیچ چیز ب آن تنها چیزی که باور دارد ب عشق آن زن است فقط ...
این را نمی توانستم پیش از این که بر کاغذ ببینی اش بر این ورق مجاز بگذارم چون این را بیشتر از همه شعر ها برای تو نوشته بودم و نیمی از اتفاق شعر تنها در چشم و پیراهن تو اتفاق می افتد و تو شخصی ترین مخاطب این شعر که نه ، تو شخصی ترین تماشای این شعری ، این شعر برای خانده شدن همانقدر ب چشمهای تو محتاج بود که برای نوشته شدن ...
این شعر فرمش تویی ... زبانش تویی ... معنی اش تویی ... خوانشش تویی ... ترجمه اش به هر زبان دیگری ، تویی ... هرمنوتیکش تویی ...
تک تک هجاهای این شعر تقدیم می شود ب تو
ب زنی که عشق را ب من آموخته ،
تن را و عشق را
زیبا زیستن و هیجان را ...
غم رفت وُ...
غم رفت وُ
...
با صدای آوینی در ساق هات روایت فتحم من
در ران هات حیات وحشم من
در شبی وحشی شیر نرم من
که عاشق پلنگیست ب شدت
پلنگی با صدا هزار آهو در خالِ گردنش با صد هزار آهو در هر پاش با صد هزار آهوی شیری در هر یک از پستان هاش... پلنگش با غرش های کشنده با عاشق ِچشم هاش که قاتل من است و من مجنون ِ پلک های پلنگم من
گرفتار ِ خال ِ بینیش بیمار ِ خال گردنش
آآآآآه از طرز خابیدن پلنگ ب سینه ی شیر...
آآآآآه که تا جان ب تن دارم بر من واجب است خدمتِ چشم هات...
آآآآ ...
...که واجب است ...
ب روی چشم ...
که چشم های تو لال می کند هزار دفتر واله و شیدای شعر را ... که چشم های تو هزار دفتر اُمّی ِ لال را شعر می کند ... که در چشم های ناز تو چشم های نازا همه ابستن می شود ... ب روی چشم جانا ... طرز چشمان نازت خواب و خاموش و مستم ...
سوار بر ماشین داشتیم جاده ی فیروز کوه رو ب سمت شاهی طی می کردیم حدود ظهر بود که یکهو متوجه یک ایست بازرسی در چندی جلوتر شدیم نیما با صدایی هراسناک گفت ای واااای پلیس من هم یهو توو دلم ترسیدم بعد اما نگاهی ب نیما کردم و گفتم نیما ما که چیزی همرامون نیست نگاه کرد ب من و گفت اِ راست می گی ... هر دو خندیدیم اما ...
...
...
...
حسین ته آن آشپزخانه اشتغال دارد ب ِ دم کردن
چای.
---
دراز کشیده بر مبل ، نامه اش را نرم گرفته ب لخت ِ
سینه اش پس ِ دومین بار ِ شعف های خواندنش ، خستگی گریخته از تنش ، از قلیان روح
وسینه اش تنها خودش می داند که زبان گفتنش در نشئه ی توست
گاه بالا می آورت نامه ش را ، زبان را قد
چشیدن در می آورد ، می گیرد لای لب هاش و کلمه ای که انتخابش کرده با چشم هاش از پیش را زبان می برد و دمی ب ِ قامت آن واژه
می کِشدش می چشدش دگرباره نگاه می کندش آن کلمه ی منتخب را و دگر زبان می
کشدش بِ تن ِ
خطی محصور شده ما بین دو نقطه...
...
...
...
---
از همان نقطه در جغرافیای ِ مطبخ ، حسین همانطور که دارد قوری را مهیای چای میکند
میگوید : براار...ای جاااان... براار ! چیه برااار؟
و با چشم هاش سوالش را کش می دهد
---
نگاهش را می برد بِ حسین ، سعی می کند جمع کند
دست و بال و دلش را
- نامه اش کم ندارد از خودش برار ...
چشم می گیرد ...
رها می کند دست و بال و دلش را دگر بار ، میگیرد بالا نامش را و واژه ی خوش تراش ِ وحشی دیگری را برگزیده می کند ...
...
...
...
بگذریم جانا ... اصلن وختی می خاستم بنویسم از این چیزا نمی خاستم بنویسم نمی دونم چی شد که یهو ازش گفتم شاید چون توو یه کافی نت نشستم و هر کدوم از این ادم ها مثالی از این حال وخیمند بگذریم می خواستم از بوسه بگم از این که هر بوسه ای که می بینم در عکسی در فیلمی ، بخام یا نخام یهو صد ها هزار تصویر بوسه هجوم میاره ب سرم مجبورم دستام رو پس سرم در هم چنگک کنم و چه تک تک تصاویر بوسه م از همه ی این تصاویر شیرین تره
مرض قند می گیرم جانا آخر من از دستت :دی