افلاطون یه جایی از جمهور می گه هیچی برای یه دولت بدتر از این نیست که سگ هایی که برای نگهبانی از گله گمارده شدن خودشون شروع کنن ب دریدن گله...
سوار بر ماشین داشتیم جاده ی فیروز کوه رو ب سمت شاهی طی می کردیم حدود ظهر بود که یکهو متوجه یک ایست بازرسی در چندی جلوتر شدیم نیما با صدایی هراسناک گفت ای واااای پلیس من هم یهو توو دلم ترسیدم بعد اما نگاهی ب نیما کردم و گفتم نیما ما که چیزی همرامون نیست نگاه کرد ب من و گفت اِ راست می گی ... هر دو خندیدیم اما ...
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 1:25 توسط تو
|
در سینه های برجسته ات دوماهی ست که مرا می خوانند