دقیقن* یعنی چی؟

گاه از خودم میپرسم جانا عاشق دقیقن یعنی چی؟ یعنی همینکه وختی به تو فک می کنم لبخندی ته دلم می نشیند؟ همین که هر وخت که از خواب چشم باز که می کنم به اغازی ترین چیزی که می اندیشم لمس چشم های توست؟ چی باعث می شه این همه دلتنگی رو تحمل کنه عاشق؟ چی باعث می شه صدات رو که میشنوم انگاری یه دست رقصون اومدن تو نخاع و دلم و دارن شیشه ی عمرم رو تیکون تـــ ـ کون میدن ؟ عاشق دققن یعنی چی جانا ؟ من اگه بخوام بهش جواب بدم می گم ه توو یه مفهوم نمی گنجه
عاشق در اعماق و ابعادمختلفی سیر می کنه جانا
با تو !

 

* راست می گفتیا این دقیقن رو :)

شهری که حرف زیاد دارد ولی شین ، نَ

 

باید نیمه های پاییز باشد نم نم بارانی باریده باشد نیم ساعت پیش از این ، راوی سالها عاشق بوده باشد ، تهران میدان ونک بوده باشد آسمان را که نگاه کنی آب رنگی بوده باشد آبستره که تا آسمان ِ میدان های بعدی همین رنگ است بعد راوی با هیچکس هیچکجای تهران قراری نداشته باشد و عجله ای برای دیدنی
باید با او از پلان پلان این خیابان تا آن پایین ها عکسی دراز داشته باشی پشت ِپیرهن هیپی ات باید نیمه های پاییز باشد که دلت بخواهد از میدان ونک پیاده بروی تا.
یقه ی بارانی سبزت را دهی بالا نیمی از شال بلند قرمزت را بی افتانی بر پشتت درجیبهات دنبال سیگارواتشش بزنی و باد به صورت مطبوعی بریزد ب درون لباسهات برود تووی کفشت تووی موهات و لامسه شود بر سطح صورتت باید تلفنت را از جیبت در بی اوری بروی در کانتکت دکمه ی
J
را فشار دهی
صبر کنی / دیوارها طی ات کنند
بوغ بخورد / آب از تو پا ب پا تر غروب ِ ولی عصر را برود پایین
مکث / دو زن از دو سویم رد می شوند و با هم حرفی نمی زنند
بوغ بخورد / شاخه های چنار رفته توی سیم خاردار های بر دوش ِدیواری بلند و پا ب سن
مکث/ باید دستت را می گذاشتی در بازوم
بوغ بخورد /ادمهایی که ولی عصر را می روند بالا برمی داری و صدایت را می شنود و می گوید : ... باز می گوید : ...
بوسه صداش از خطوط ماهواره می آید بوسه صداش از میخی کتیبه بوسه صداش از نستعلیق خودنویس صاحب ِ بوسه ، لب هات را بی توجه ب شدت عابرانی که در شعاع تو ب شدت سیر می کنند بچسبانی به تکنولوژی و ببوسی هی ببوسی و هی دلت بخواهد ببوسی هی ببوسی و هی بروی در دل تکنولوژی از دهانه ی تلفن همراه در دستش بشکافی سطح چراغ رابطه ی در دستش را و لبش را از نزدیک ببوسی نزدیکتر هی نزدیکتر هی
 باید اوسط پاییز باشد یکی زودتر قطع کرده باشد و مثل وختی که راوی در زمان ومکانی دیگر ناخواسته چشم برداشته از پلیکانی که در صفحاتت می نگارد ( چیزی می دیدی که آنسوی خاکستریت... )  گوشی را از گوش آبان  بادهای پشت سر برداری بگذاری در جیب پالتوی سبزت که گوشه یی از پاییز را گرفته امسال و با خود معرفیش می کند ب ادبیات وزیبایی
 و از بسته ی بهمن طوسی سیگاری با خطوط طوسی را بر لب می گذارد مثل وختی که در سینمای قرن 16 فیلم ها رو توی کتابها می دیدیم کتابها را توی آدمها آدمها را توی کشتی ها کشتی ها را توی ساحل های پیش روی از دور مثل ِ ناباوری های مرد بالای دکل ها آتش می کشد سیگارش را راوی و ب بوسه هات فکر که ن رویا هم ن خیال هم حتا شبیه آرزو هم ن یا شبیه آز ِ مضاعف لب هات را، ن َ  شبیه همین اواسط آبان شبیه همین برگی که از همه در پیاده روی امروز قرمز تر بود ولی از شکننده ترین شاخه ی جوان ترین چنار ِ طیِّ ولی عصر نمی افتاد برکنار دوشم روی دوش ِ زیبایی ِ دختر راوی هر چه نگاش کنی هر چه به تو فکر کنم و باد مظبوع تر شود هر چه دودش را می دهد توی ِ صورت اولین برخورد چشمان گود ِ مرتاضی با چشم آبی مستشاری بریتانیایی دودش را می دهد توی صورت تهران یکشنبه پیش از غروب دودش را می دهد توی صدات که از این گوشش می رود از آن گوشش که نمی رسد صدا تا آن جا در راوی حل می شود مثل قند در چای ، مثل بوسه های لیلی ِ شیرین ِ ته ِ نعربکی های طاقچه نشین
راوی رسیده به تابلویی که راهی که تو ظهرش را افطار کرده ای بوسه های راوی ون یک بطر آب معدنی هراز و گدوک ِ رشته کوه ها و راهی که در چهار راهی طالقانی از همه رنگانه و زن تر است راوی رسیده به تابلویی که رویش سوررئالانه می شود تماشا کرد ، طالقانی  و من به جای اینکه یاد ِ اوائل بعد از بهمن آن سال بزند ب سرم / حرف های طالقانی یا زندان ِ در دخترش بزند ب سرم / یا مجاهدین پای منبرش / به سرم بزند پشتی ها ی سرخ خانه و امامه ی سیاه و دست خط هایی که می نوشت می داد به تلفن
 ب جای اینکه عزا بزند ب سرم / نعش / لا اله اللله / صوت سخنران یا زیر چادر اشک های بعد از بهمنی
  یاد نعلبکی ِتوی صدات می افتد که بیش از یک صده ست گوشی را که برداری / قند آب می شود توی استشمام یکشنبه دم غروب
توی دامن زن کف نعلبکی تاریخ تولدت می افتد وختی قند تا ذره ی آخر حل می شود و دست از تکان تکان می کشد دامنت کف نعربکی

 انگشتهاش ب ریتم و رعشه افتاده و هیچ پنهان شدن در هیچ جیبی آن ها را یک چن ده هزارم انگشتهات آرام نمی کند ناچار
 طفل انگشت ها  در گهواره ی لمس دست پنجره ی کنار تختت و هنجره ی دستت توی استشمام یکشنبه دم غروب
انگشتها ب ریتم و رعشه درپنهان افتاده باشد و قند صدات / باید اواسط پاییز باشد راوی رسیده باشد ب تئاتر شهر/چرخیده باشد لای آبواره ها ، دیگر  قند صداش  بیشتر از چای در استکان ِ ضمیر یکشنبه دم غروبت باشد
باید پاییز در نیمه ی راه بوده باشد
در این چاهار راه هم به تابلو ها نگاه که کند ببیند یکی ِ شان بیشتر رنگ پوتین بلند تو را دارد. از همان راه ، تا جایی که عطر تو برای آن روزش بس باشد هر چند که روزهای بی بس ، بسی در نیمه های پاییز می ریزند و می رقصند  ، روزهایی که عطر تو را باید پیاده تا سبلان برد سر ایستگاه مترو بعد از نگاه کردن به دسته ی مریم های توی دست زن کولی عطر تو عاقبت ، آرام بگیرد اندکی و ب شود جایی رفت . پاها را در آورد به آب صورتت را بپاشی ، چشمهای اواسط آبانت را بشوری از تهران بعد از غروب بعد از فراموش کردن اذان های هر جایی بعد از بوغ های هر جایی بعد از گذشتن از اجتماع و میتینگ های ادمهای هر جایی
باید آرام گرفته باشد عطرت ، جوراب ها را بشود در آورد راوی ، بی اندازد زیر مبل ها ، جای سر ِ صاحب صدا را ببوسد بر خالی و در دلش بگوید : آه ای اواسط پاییز بی دست های تو در بازو بی حس حضورت در شانه
 ای اواسط پاییز پا ب پا نشده / ای باد ها ی دیوانه ی مطبوع که پنجره را بسته حسین و دیگر ب صورتم نمی خورید / آه ای پتو که می کشد خودش را بر راوی همانطور که می کشید بر دیگریش
 توی دلش ب جای چنگ هات بر چوب مبل می گویدآه که پتو را کنار اگر بزنی چناره ها را خواهی دید چگونه در سر، چشم می چرانند سایه های گشاد شلوارت را ، پتو را کنار اگر بزنی ماهی های روشن دوزیستی را بسیار خواهی دید که هم در جوب زندگی کنند و هم پیاده رو و سایه هات را مروارید خواهند دوخت / می دوخند
 پتو را کنار اگر بزنی می بینی یکشنبه ب پایانش نزدیک . پاهایم سمٌ بکم از مردی که یکشنبه را آمده تا جنینی که زیر پتوست .و فکر نمی کند ولی به رحم می خواهد برگردد در انتهای شب ، ب رحم تو که صدات مثل قند حل می شود در سماور درون
راویآ به رحم می خواهد برگردد در اواسط پاییز ِ شهر تو
راوی ب رحم می خواهد برگردد ای صاحب صدا ای صاحب بوسه ای
 ای آهوی تووی جوراب های بلند شهرلای دریاها لای ابرها ای آهوی تووی جوراب های بلنده زن ِ راوی
دستانش را که پنهان کرده در سر شبی در شکم پاییز ببین
ببین زیر پوستش نور خفیفی چرا نمی میرد ببین
ببین این شهر چقدر زیاد حرف می زند...
 ولی
 شین ندارد...


؟؟؟؟؟؟؟؟

پاییز راس ساعت صبح سرم بر سینه ی یار باشد از عالم چه می خواهم؟