تا آن پلاگ 8

حسینن ساهور نوشته رو گوشی  برمی دارم

ف:بَـــــــــــــــــه

ح:بــــــــــــِــــــــــــــــــــــــــــــرار

ف: مخ لصم

ح:....

ف:...

ح:...

ف:...

ح: برار راستی " "  لحنش تغییر می کنع"من یه دوستی دارم لندنه یه کارت پستالی واسم فرستاده باس ببینی این وسط یه نامه یی هم اشتباهن برای تو فرستائخ

ف: ای جااااااااااااان

مخابرات تماس را قیچی می کند



پ.ن 1» ای قربون ِ تو من برم که این همع ماهی :* گلی :*...

پ.ن 2» بیثتاب ... بیتاب ِ دست خطی از تو...


هیچکس گوش نچسباند بر زغال، تا صدای بالهای تبعید و عطسه که از نکهت گلهای سرخ عارض می‌گشت، تا قدم متین آتش را بشنود.

بیژن الهی


پ.ن : من کردم بیژن ... من یک روز یک زغال را بوسیدم

من و صدات...من و نئشگی از صدات

درست یادم نیست چند سال ِ پیش بود اما یادم است گوشه ی پنجره روی طاخچه یک تلفن قدیمی داشتم از این ها که باید انگشت می کردی توی اعداد و می چرخاندیش گمونم این از اون شماره هاس که تا پیری فراموش نمی شود از سرم دوصفر چهلوچاهار هفتادو هشت هشتاد پنجاهو نه بیستوهفت نودوهشت بعد صدات اونور خط بود... کاستایی رو که دوست داشتم اون تیکه هایی که ازش دوست تر می داشتم رو آماده می کردم دقیقن همونجا اگه می رفت رو پیغام گیر می ذاشتم برات پخش شه "تفنگ دسته نقرم رو فروختُم برا وی قبای ترمه دوختُم قبای ترمه رو پس فرستاد تفنگ دسته نقره داد و بیداد آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی دادو بیداااااااااااااااااااااااااااد " اگرم بر می داشتی گوشی رو یادُمه گاه فقط یه بوسه می ذاشتم رو دهنیه تلفن رو برات کاست رو پخش می کردم ((چرا اینکارو می کردم؟ تو اونور چه حسی بهت دست می داد ازین کار من؟ ))* یه شبایی ولی مینشستیم گاه نیم ساعتی با هم حرف می زدیم ساز می زدی برام و می خوندی گوشی ها رو که می ذاشتیم ماه پر بارونی بود اون ماه ، من بارونیم رو برمی داشتم سازدهنیم رو  از پنجره می پریدم رو دیوار از دیوار تو کوچه و تا خود صبح نئشه از همکلامیمون از صدات تا خود صبح پس کوچه پیمایی میکردم سازدهنی زنان ... چه حال خوشی ...

سال ها می گذره از اون روزها ن ببخشید از اون شب ها که مست از صدات از پنجره می پریدم رو دیوار از دیوار تو کوچه تا بارون داغیم رو بشوره و هنوز من با شنیدن صدات دچار نئشگی مفرط میشم این خونه پنجره یی نداره که بتونم ازش بپرم تو کوچه ( البته داره فقط ارتفاعش زیادی زیاده )  هنوز گاهی پس کوچه لازم می شم بارون لازم هر چند الان گونه یی دیگر تا می کنم با این مستی ... قطع که می کنی دراز می کشم روی آن قرمز دست هایم را 190 درجه باز می کنم و سرم بیهوش می افتد بر بالش گوشی از دستم می افتد برقالی و می توانم چرخش خونم را تماشا کنم روحم که از من بلند می شود می نشیند پای پنجره و ب من لبخند می زند...



*نمی دانم

بر پشتت

بوسه ...یک
بوسه...دو
بوسه ...سه
بوسه ...چاهار
بوسه ...پن ج
بوسه ...شش
بوسه ...هفت
بوسه ...هشت
بوسه ...نه
بوسه ...ده
بوسه ...یاز ده
بوسه ...دواز ده
بوسه ...سیز ده
بوسه ...چاهار ده
بوسه ...پانز ده
بوسه ...شانز ده
بوسه ...هف ده
بوسه ...هج ده
بوسه ...نوز ده
بوسه ...بیس ت
بوسه ...بیست ویک
بوسه ...بیست و دو
بوسه ...بیست و سه
......................................
وختی به پشتت خیال می کنم و وختی به لبم در آینه نیگاه ... می دانم تا بیست و سه بیشتر تاب نمی آوری ریسه می روی و به ریسه می اندازیم...


پ.ن: بر روزها مبارک باد تولدت عشق من ... شین من میان همه شین ها ...


به سعی سعدی




آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می برد
ترک از خراسان آمده ست
از پارس یغما می برد

پ.ن: من پری کوچک غمگینی را عاشق بودم که شب ها سه پینت آبجو می نوشید :*...


پرویز اسلامپور می میرد و سه روز بعد جنازه اش را در خانه اش پیدا می کنند از مردن محبوب ترین شاعرم غمگین نیستم که به قول خودش تنها ان شقیق که در قلب می اندیشد و روزن لیلی دیوانه را به بستر می کشد و اگر لیلی دیوانه را به بستر کشیده باشی دیگر چه ترس از مردن وشاعر کلن امری مردنی نیست چون جسم نیست ان هم کسی مثل اسلامپور که 40 سال بود کسی از او عکسی نداشت چه برسد شعری از یه سفر دو روزه برگشتم دیشب از میان جماعتی  که شعر هایم را همه حفظ می خواندند شعر هایی که برای تو سروده بودمش و دیروز در ماشین ِ برگشت این اس ام اس به تکرار به گوشی ام میامد پرانتز باز گوشی کلن امر مزخرفیست وختی تو به آن زنگ نزنی و قرار باشد تکست های تو یا صدایت در آن نپیچد پرانتز بسته

ساعت سه ی جمعه شط
با کفش های سفیدم می آیم
و با پیراهن سفید و شلوار سفیدم
تا جمعه را سفید کنم
تا جمعه را در شط سفید بوی سفید کشم
پرویز اسلام پور مرد ... 

از شیشه به بیرون نگاه می کنم و زیر لب می خوانم
در آغوش تن تني زخم
که می پيچد و می روياند
علفی ديگر از شفاهاش
اينجا که بيمار
در آغوش طبيعتی ‏ست پر حادثه
و از صبح که پا می شوم غمگینم ... بیهوده ... به سرم زده میها را منهدم کنم ... دل ندارم شین را باز کنم ... سر این دل ندارم خیلی فکر کردم که کدام واژه می تواند جاش را بگیرد مثلن خایه نداشتن؟ می دانم دلم می ریزد این را خوب می دانم ... از صبح تا حالا که کلنجار رفته ام و بازش نکرده ام ... اینجا همینجا که چنگش زده ام طبیعتش به غم خو گرفته است انگار شاید هم اصلن غم خوشتر است برایش اینجا همین جا که چنگش می زنم سعدی تنها حال مرا می فهمد وختی تو بازش می کنی ...

دامنت را بی یار...؟...

گـــــر من میرم مــــرا بیارید شما
مرده بنگــــــــار من سپــارید شما
گر بوســه دهد بر لب پوسیده‌ی من
گر زنده شــــوم عجب مدارید شما
رسیده ام  ... ؟...  این سه روزی که مسافر بودم جانا هیچ شبش بی خوابیش به  این لذت امشب نبود ... که بی قراری ات بی هوا ترم می کند...
تا با تو بوم نخسبم از یاری ها
تا بی تو بوم نخسبم از زاری ها
سبحان الله که هر دو شب بیداریم
تو فرق نگر میان بیداری ها
دامنت را بیار ...