سعدی به سعی فوکا
کدام چاله سگالم که با تو در گیر؟
کجا روم که دل ِ من از تو برگیرد؟
ز چشم خلق فتادم هنوز و ممکن نیست که چشم شوخ من از عاشقی حذر گیرد
دل ضعیف مرا نیست زور بازوی عشق که پیش تیر غمت
صابری
سپر گیرد
چو تلخ عیشی من بشنوی به خنده در آی که گر بخنده در آیی جهان شکر گیرد
دو چشم مست تو شهری به غمزه ای ببرد
کرشمهی تو جهانی
به یک نظر گیرد
گر از جفای تو در کنج خانه بنشینم
خیالت
از در و بامم به عنف در گیرد
ز سوزناکی گفتار من قلم بگریست
که در نی
آتش سوزنده زودتر گیرد
مکن که روز جمالت سرآید ار سعدی شبی به دست دعا دامن سحر گیرد
کجا روم که دل ِ من از تو برگیرد؟
ز چشم خلق فتادم هنوز و ممکن نیست که چشم شوخ من از عاشقی حذر گیرد
دل ضعیف مرا نیست زور بازوی عشق که پیش تیر غمت
صابری
سپر گیرد
چو تلخ عیشی من بشنوی به خنده در آی که گر بخنده در آیی جهان شکر گیرد
دو چشم مست تو شهری به غمزه ای ببرد
کرشمهی تو جهانی
به یک نظر گیرد
گر از جفای تو در کنج خانه بنشینم
خیالت
از در و بامم به عنف در گیرد
ز سوزناکی گفتار من قلم بگریست
که در نی
آتش سوزنده زودتر گیرد
مکن که روز جمالت سرآید ار سعدی شبی به دست دعا دامن سحر گیرد
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن ۱۳۹۴ ساعت 12:32 توسط تو
|
در سینه های برجسته ات دوماهی ست که مرا می خوانند