سعدی به سعی فوکا

کدام چاله سگالم که با تو در گیر؟
کجا روم که دل ِ من از تو برگیرد؟
ز چشم خلق فتادم هنوز و ممکن نیست که چشم شوخ من از عاشقی حذر گیرد
دل ضعیف مرا نیست زور بازوی عشق که پیش تیر غمت 
صابری 
سپر گیرد
چو تلخ عیشی من بشنوی به خنده در آی که گر بخنده در آیی جهان شکر گیرد
دو چشم مست تو شهری به غمزه ای ببرد
کرشمه‌ی تو جهانی
به یک نظر گیرد
گر از جفای تو در کنج خانه بنشینم 
خیالت
از در و بامم به عنف در گیرد
ز سوزناکی گفتار من قلم بگریست 
که در نی
آتش سوزنده زودتر گیرد
مکن که روز جمالت سرآید ار سعدی شبی به دست دعا دامن سحر گیرد

برای آنکه بیایی

 

قدوم تو متواری ست،

و پرتگاه به هر سوی!

برای آنکه بیایی ، صدها هزار پل

به پرتگاه هرآنسوی

نهاده ام که تو راهی شوی بدین سوی قرن.

برای آنکه بیایی ، صدها هزار راه ،

طلب نمای تو ، - در دست

نهاده ام که بر آیی ز قلۀ این عصر ،

برای آنکه بیایی ، ولیک

قدوم تو متواری ست ،

و صبح و ظهر گذشت ست!

کجاست کاروان قدومت ؟ که عصر ، سر زده سرد.

برای خاطر این سرد ، آفتاب بیار!

که عصر ، گرم شود ،

و تا کجای این سوی قرن

به زیر ِ تافتنت

کلام ِ نرم شود!

 

اسماعیل شاهرودی

اگر ماه از تو زیباتر بود
هرگز دوست نمیداشتم!
اگر موسیقی
از صدای تو دل‌انگیزتر بود
هرگز به صدای تو گوش نمی‌‌‌سپاردم
اگر آبشار اندامش از تو
متناسب‌تر بود
هرگز نگاهت نمی کردم
اگر باغچه از تو خوشبوتر بود
هرگز تو را نمی‌بوییدم
اگر در مورد شعر هم از من بپرسی
بدان
اگر به تو نمی‌مانست
هرگز نمی‌سرودمش...!

شیرکو

اگر ماه از تو زیباتر بود
هرگز دوست نمیداشتم!
اگر موسیقی
از صدای تو دل‌انگیزتر بود
هرگز به صدای تو گوش نمی‌‌‌سپاردم
اگر آبشار اندامش از تو
متناسب‌تر بود
هرگز نگاهت نمی کردم
اگر باغچه از تو خوشبوتر بود
هرگز تو را نمی‌بوییدم
اگر در مورد شعر هم از من بپرسی
بدان
اگر به تو نمی‌مانست
هرگز نمی‌سرودمش...!

شیرکو