گر تو پنداری که جز تو غمگسارم نیست هست

ور چنان دانی که جز تو خواستگارم نیست هست

یا به جز عشق تو از تو یادگارم هست نیست

یا قدم در عشق تو سخت استوارم نیست هست

یا به جز بیدادی تو کارزارم هست نیست

یا به بیداد تو با تو کارزارم نیست هست

یا سپید و روشن از تو کار و بارم هست نیست

یا سیاه و تیره بی تو روزگارم نیست هست

یا بر امید وصالت شب قرارم هست نیست

یا در اندوه فراقت دل فگارم نیست هست

یا فراقت را به جز ناله شعارم هست نیست

یا وصالت را شب و روز انتظارم نیست هست

گر دگر همچون سنایی صید زارم هست نیست

یا اگر شیریست او آنگه شکارم نیست هس

عکس می‌گذاری از شالی و از با علی در دوبی از فلامینگوها و از لِتزگو یی که بک‌گراندش دو بالش و پتو وملافه‌ای در هم است
چقدر فکر می‌کنم برای لِتزگو چ‌قدر عکس‌های دیگری می‌شود گذاشت، چه شب ها برایش شرح داده بودم روزی که اگر بی‌آید که تو مرد دیگری را به آغوش بکشی
خوشا آن مرد
حوشا که عاشقی که تو باشی
اما آیا به یاد داری که گفته بودم تو را چِ می‌شود در من زمانی که تو در آغوشِ دیگری باشی؟؟؟ گفته بودم شی‌ای شبیه آن نیزه‌ها که دُن‌کیشوت سوار بر رسی نانت دورخیز می کرد به سوی قلب ِ آسیاب‌هایِ حرام‌زاده‌یِ بادی، دورخیز میشود تعداد بی شماری از آن‌ها و در مغز استخان من فرو می‌رود
نمی‌دانم
شاید حالا خیال می کنی خب، یک حرف‌هایی فوکا گفته بود! البته بعید می دانم اصلن تا اگر- اگر - اگر روزی گذرت اینجا بی افتد اصلن خیال کنی که من چ برایت در آن شب‌های دراز دوری می گفتم ...
شاید فکر می کنی که کوووزِژِر می گفتم جانا؟؟ این همه گذشته است از آخرین تن و چرا باید در نخاعش نیزه‌هایی حرامی فرو کنند که غریب ترین درد درون را بکشد آن مرد که روزگاری دوستش داشتم و او در فالورهای اینستاگرامم هست
پس
((عکس دو بالش درهم و ملافه ی در هم و نور و سفیدی می گذارم پس عکسی که از تماشای علی گذاشته ام آنجا او مازوخیست است شاید و می خاهد خود را بگای؟؟؟د)) چرا کمکش نکنم شدیییدتر خودش را بگاید
و متسفانه به خودت هم نمی توانی بگویی خانوم شین که ن من نمی دانستم این‌ها را.. اصلن برایت مهم هست؟؟؟ بعید می دانم؟؟؟ مگر می شود به پرانتز بالا نیندیشیده یاشی
شاید یک شایا بتواند
نی می دانم
شایا
چرا می‌گذاری آخِر گردنم در باروت بِ تَپَد
:-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-(
:-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-(
:-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-(
:-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-(
:-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-(
:-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-(
:-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-(
:-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-(
:-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-(
:-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-(
:-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-(
:-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-(
چرا ش آآآآ  ی  آآآآ ؟؟؟:-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-(
:-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-(
:-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-(

تو با دیگری
در دل‌دادگی
با این که آنفالویت کردم در اینستا گرام یک بار دیگر مازوخیست گونه به صفحه‌ات سر کشیدم
فکر می‌کنم اصلن یادت نمی‌آید آن شب‌های دراز چه می‌گفتم
و پیکرِ کلماتی آنِ ما چگونه بود
که آن گونه به کار می بری اش
گاه و بی گاه ب این نتیجه می رسم که قصد کرده ای به جِد که فوکا را بی‌آزاری هجای شین من
فوکا را بِ گ‌ ا یی به وضوحِ عبارت، ورنه لزومی در یک سری رفتارهایت نمی‌یابم. بِ گاییش جوری که توانی برای بازگشت به میِ‌میِ قلبت نداشته باشد. بِ گ ا ی ی ش که اصلن نیازی به صرف فعلش نباشد حالا وخت بگذاری ماضی استمراریش کنی از حال بگریزانی اش  در مستقبل و مضارع بلاکش کنی چ نیازیست خب وختی در حالِ لازمت می‌توانی بگایی‌اش اصلن به صرفش چرا کالری بسوزانی (چ‌قدر دوست می دارم که فکر کنم اینگونه نیست و تو برای بیش از یک دهه عااشقیم و عاشقیتمان حرمتی بیش از این‌ها قائلی،  آخِر هجای شین را چِ ب این گونه از کردار؟؟؟ اما جانا هرجا که سرک می کشم می بینم نباید که بکشم، که ماشینی از سوی تو آماده و روشن و گایاننده‌ست، سرک ک نکشم)
اگر قصدت این بوده می توانم به شما بگویم موفق بوده اید خانومه دکتر
چه می‌شود که عشق که قرار بوده تیمارگر تو باشد
او که ادعای عاشق داشت
این‌گونه
گ اااااااااای َن د ه یِ تو می‌شود
و مساله‌ی مسخره تازه اینجا نیست/ بودن یا نبودنت هم نیست / ن شبیه شعرهای شکسپی یِر است نَ شبیه شعرهای الیوت. نَ شبیه شعرهای مولانا . ن به ناامیدی شعرهایِ میم.امید
مساله آن‌جاست که با همه‌ی این‌ها با این میزان از میلی که در تو دیده ام برای سِ پختیدنِ عااشقَت
فوکاا
برااای چِ
هنوز وختی به اعماق قلبش رجوع می کند
دووووستت می‌دارد
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در این سوال و در این جواب اعصاب خوردکُن‌َش مانده‌ام خانوم دکتر
حتا دیگر عکست را نمیتوانم ببینم ... عکسی که روزها... هفته ها... ماه ها... سال ها... بیش از یک دهه به آن خیره شده ام یقینن ده ها برابر ِ آن میزانی که تو از موقعی که در حافظه ات داری از بیرجند در آینه به چشم های خودت نگاه کرده ای ، ده‌ها برابرش بنده در آینه به خویشتنت نگریسته‌ام به چشمِ خویشتنت... خبر که نمی گیری حرجی نی جانا!!!!!!!!!!!!! چرا قصد سپختیدنِ من کرده‌ای؟؟؟ این را نمی فهمم!!!
و هیچ چیز قدر این که زنی که سرِ صداقت و راستگویی درونی‌اش سرم را می‌گذاشتم وسط چرا احساس کرده‌ام که دروغ‌گویی می کند با فوکاا... و این بیبش از هر چیز در جهان ب شدت تلخِ این روزهایم کامم را تلخ‌تر می کند جااناا...
گفتی می‌خانی می‌ها را، اما، نی‌می‌خانی
چ‌قدر برایت گفتم...:... فوکا که بر دوشش جز عطر عاشقش شمّه ای راه نمی‌دهد، فوکا سیاه‌تر ار همیشه است رنجورتر، ظالم‌تر در حق خویش، دیدارت برایش مبارک است
گفتی اگر بشود باشد
بعد از سه هفته خودم اس ام اس دادم به او که ای کثیرالسفر کوووجی؟؟ در طیاره نیشسته بود به سوی جزیره؟؟؟ و فوکا و قرارهای دلش به تخمِ حضرتِ دیونیزوس هم حساب بوده یحتمل چِ برسد به بی قراری‌هاش