من مال ِ توام ، مثل نگهبان نگهم دار

در جیب خودت جا بده ،  پنهان نگهم دار


من مست تو هستم ، تو اگر دولت عشقی

با ضربه ی شلاق مسلمان نگهم دار


یک عمر زیاد است - ولی زحمت اگر نیست-

تا رد شدن فصل زمستان نگهم دار


دریایم و آسودگی  ام عین ملال است

حتا شده با زور ، پریشان نگهم دار!


ما دولت عشقیم که دورش سپری نیست

پس دور نزن در خود میدان نگهم دار


غلامرضا طریقی

بوسیدن تو آیین من است...


من ولی بازوم زیر سرت نخوابیده هنوز...

چشمهايش...

...

چشم هايت اشك كه مي شود جانم را شرحه شرحه مي كند جانا و اگر سرت را سريعن به سينه نگيرم تكه تكه تكه در اتاق متلاشي مي شود   قلبم ... اشك كه مي ريزي چشم هايت تلالويي مي يابد كه جانم تااب تماشاش را ندارد بايد سريعن به سينه بگيرم قطره قطره قطره به پياز سينه ام بچكانم و موهاي سينه ام به رسم گياهي كه پايش آب زلالي از چشمه يي در بهشت ِ چشمهاي زني ريخته باشند جان بگيرد و در رسم رابطه ي سينه و چشم هات. گلبرگي شود تا بر چشم هايت بكشم ريمل سياه كه ليز مي خورد بر گونه هات مي داني چگونه شيار مي كشد جانا بر قلبم؟؟؟؟؟

جانا از پشت بغلت ميكشم  آرام و سخت ... اين آرام و سخت را با آغوش كشيدنت چه فهميده ام جانا آرام و سخت...


پ.ن 1: هيچ وخت نفهميدم مردي را - كه مي خواست چشمت اشك شود و بعد - به چشمهات نگاه كند... چگونه مي توانست؟؟؟

پ.ن 2 : علي دستور پخت آن كباب ديكي را مي خواهد جان جان  مي گويد  بارها و بارها خورده ام اما ن هيچ وخت به اين خوش مزگي چه طور مي شود درستش كرد...

بخواب بانوي  من جان من جان جان من عشق من بخواب اي آنكه طعم بودن را به جانم ريخته يي بخواب عزيز ِ همه محيط عزيز ِ همه راه عزيز ِ همه سر به هواها عزيز ِ همه هواها پياده روها زمين ها دشت ها بخواب بانوي من...

for your lovly fingers

Sofly dancing
On your skin
Baby...
در من مردي مي زيست كه آتش گرفته است ... آتش گرفته زيستن را آن كه نمي سوزد نمي داند چيست و در من مردانيست كه حال اين مرد را نمي دانند اما آتش درون من عين آتش در درختي در جنگلي مملو از درخت افتاده دارد تكثير مي شود درختي كه مي سوزد اما خاكستر نمي شود اين چگونه سوختن است كه هيچ كس نمي داند شاد سوختن
I want to be your cloth
Feeling your shape of your body
While you walk
Getting warm with every touch
And every friction with your curve
...
تا به حال شده تكه يي اتش را به آغوش بكشيد و آب شويد؟ خاك شويد؟
تا به حال آتشي را به ْْآغوش كشيده ايد و خنك شويد؟

زامبی ها


حال روحیت واقعن زیبا و خوبه ... پنجره را باز می کنی ... اردیبهشت ، عطر بهار نارنج و آفتاب ... با خودت می گی چه صبح خوبیه برای قدم زدن پیراهنی حریر تنت می کنی به عطر می زنی شال ابیه رو میندازی گردنت ... از خونه می زنی بیرون ده دقیقه یی که راه می روی متوجه می شی 

شهر پر شده از زامبی

سرو را با جمله زیبایی که هست


خوشتر از دوران عشق - ایام نیست
بامداد عاشقان را - شام نیست
مطربان رفتند و صوفی در سماع
عشق را آغاز هست
انجام نیست
کام هر جوینده‌ای را آخریست
عارفان را منتهای کام نیست
از هزاران در یکی گیرد سماع
زانکه هر کس - محرم پیغام نیست
آشنایان ره بدین معنی برند
در سرای خاص، بار عام نیست
تا نسوزد برنیاید بوی عود
پخته داند کاین سخن با خام نیست
هر کسی را نام معشوقی که هست
می‌برد،
معشوق ما را نام نیست
سرو را با جمله زیبایی که هست
پیش اندام تو - هیچ چ چ- اندام نیست
مستی از من پرس و شور عاشقی
و آن کجا داند که درد آشام نیست
باد صبح و خاک شیراز آتشیست
هر که را در وی گرفت آرام نیست
خواب بی‌هنگامت از ره می‌برد
ورنه بانگ صبح بی هنگام نیست
سعدیا چون بت شکستی خود مباش
خود پرستی کمتر از اصنام نیست


وقتی بیداری
جوری نگاهت می کنم
تا وحشیانه به جانم بیفتی 
و جای شیار پنجه هات 
بر پوست تنم بماند.

وقتی خوابی
موهات را نفس می کشم
که خواب مرا ببینی؛
در آستانه ی شبی
که تنهایی و غربتم را 
به دست های تو سپردم 
عاشقانه
یا در انتهای شبی سرد و بارانی
که خیس به آغوشت پناه آوردم.

وقتی خوابی
دلم برات تنگ می شود 
با هر نفس
خاطره هام را روی شانه ات
ورق می زنم
که خوابت گرم شود
جایت امن 
و آرام بگیری
همچون پلنگی خسته

ع . معروفی


..."تهران انار ندارد"

با تو که راه می رفتم در آن شهر بی انار آن شهر هرزه چشم ِ هرزه نگار آن شهر شال ِ سیاه بر گردن فردوسیش برای طیبه می نوشتم که با یار که می روم در شهری بی انار شهری که آسفالتهاش خون مکیده است سال ها عطری که می پراکنم کور می کند چشم طاعون زده های این شهر را ... او می بالید به من و بعد می گفت طوفانی سخت در راه است و خرابی ای شاعر و من می گفتم از بی باکی و عطر و طعم انگشتهات ...

یاسر می گوید سعدی برایت باز کنم می گویم بکن

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم

قضای عهد ماضی را 

شبی 

دستی برافشانم

چنانت دوست می‌دارم 

که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

دلم صد بار می‌گوید : که چشم از فتنه بر هم نِ ه

دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی و گر نه 

باغبان گوید : که دیگر سرو ننشانم

رفیقانم سفر کردند ، هر یاری به اقصایی خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم

به دریایی درافتادم ، که پایانش نمی‌بینم . کسی را پنجه افکندم

 که درمانش نمی‌دانم

فراقم سخت می‌آید / ولیکن صبر می‌باید ... که گر بگریزم از سختی

 رفیق سست پیمانم

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل

 حیرانم

شبان آهسته می‌نالم ، مگر دردم نهان ماند ! به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

دمی با دوست در خلوت 

به از صد سال در عشرت

من آزادی نمی‌خواهم ... که با یوسف به زندانم

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم

چه می رانمت چه می راممت چه می خواهمت...