کجای جهان بگذارمت
تا زیباتر شود آن‌جا...

جانا

هی جانا


زبان ِ تن
 
«این تن ِ من است، بخوریدش»
                                        (مسیح)


انسان ِ برهنه تنها نیست
هیچ انسان ِ عجیبی تنها نیست

*
وقتی كه قله‌هایش را پوست
می‌گستراند
و هواهای من از پوست
صعودِ هوا یند
شكاف از قلّه می‌گیرند
و می‌گُسترند
بر سراسرِ ِپوستِ تو - گُسترۀ قلّه‌ها-

*
افق در انتظار ِافق
و انتظار ِافق روی راه
راهِ افق را می‌بندد

همیشه آنكه منتظر است
برای آنكه می‌رسد از راه   سدّ ِ راه
و او كه می‌رسد از راه
برای او كه سدّ ِ چیزی‌ست  چیزی‌ست
*
چیزی نشسته در چیزی
تا نام  ِ چیزی دیگر را
از روی راه بردارد

خواب ِ افق
دیوار

نبضی كه طول ِ خون ِ مرا تندتر از خونم می‌پیماید
می‌آید
و ارتفاع به سدّ می‌رسد.

*
و باز پوست قُله‌هایش را
می‌گستراند
درون ِ  من از بیرون
فاصله با پوست می‌گیرد

و پوست
درون ِ مرا از بیرون می‌گیرد
وقتی كه قله‌هایش را پوست
می‌گستراند
*
پرچین ِ زیر ِ پوست
توطئه، پرچین
پرچین ِ  زیر

زبان ِ پرسه  زبان ِ پَر
زبان ِ پرسه بر پِر
زبان ِ پرسه بر چین
بر ابر
بر ابریشم
بر یشم          
زبان ِ پرسه  بر چاله  بر چول
زبان ِ لیس 
*
با چشم‌های خواستن از تن
برهنه می‌شوی   عجیب می‌شوی

برهنه می‌شوم    عجیب می‌شوم
و در سوالی حیوانی می‌مانم:
انسان برهنه تنها نیست
هیچ انسان عجیبی تنها نیست.

*
زبان پرسه بر كِشاله می‌كشم
خرچنگ ِ خفته از جا بر‌می‌خیزد
و کیر ـ ماهِ اساطیر ـ
در فكری بی‌حیا
از حیا می‌‌ماند
سخت می‌شود
*
تا در میان ِ اعضا اعضایم را
به ركعتی
در تو جمع می‌كنم
با تو جُمعه می‌كنم
عضو میانی‌ام را 
رکوع خفته را
نهفته را

قصر سیاهِ كوچك تو باز می‌شود
و ریتم در كمر می‌گیرد
با رسم  ِ خطّ ِ ناخن‌ها بر پُشت


*
طلوع ِ پُشت، كتیبه، كوه
سینای سجده، طور
دیوار  زاری

ثنای پُشت را زانو زدن
و سر به پیش پای تكاندن  
گوئی كه زاری بر دیواری
دیوار زاری
آری

 *
جوانه‌های لرزیدن
بین دو آخ
وقتی كه پوست (چیزی نمانده از پوست )
بینی نمی‌شناسد
و بین
جز حذفِ بین نیست
ـ بین دو آخ ـ 
تا تن  تمام ِ تن
تا تو  تمام ِ تو
تا بیخ 
تا ناله
تا درد
تا مرگ،
-آه پس كجا است بیخ؟
    
وقتی كه صخره سیل را
تا می‌كند
انسان ِ بـِرهنه در مرگ تنها نیست.

*
معمار ِخرابه‌های من   مار
از لاﻧﻪ پرستو پائین می‌آید
و چهرۀ تو
بر پلكِ بسته واژۀ مجهولی است.
*
و آب در گرهِ آب می‌ماند 
جشن ِسیاهِ ابریشم  در تو
رقص ِ درخت  در من
    
منقارهای درازِ ِمن از بالا می‌بارد
برلانه لانه لای كوچكِ تو   پائین    
می‌بارد   می‌بارد
و باز 
ابریشم ِ سیاهِ تو  جشن ِ درخت 
 
وقتِ عبورِ از پوست
باران   بیرون می‌مانَد.

*
دیوارۀ درون من  ای پوست،
                                   ای جدار!
جا در تو می‌گذارم جایم را
ای حذفِ جای من
                         ای جا!
*

جان چیزی از تن است
حالاکه جان
جز چیزی از تن  نیست
حالا که جان  تن است
ای حذفِ جای من، ای جا،

در سینه در تمام ِسینه‌ی تو
جا آن چنان می‌مانم  انگار
دنیا در کُس ِ تو به آخررسیده است.

                      یداله رویایی پاریس، ژوئیه۲۰۰۰