این متن‌ها طبیعتِ من هستند. این متن‌ها طبیعت هستند. و در امضای من پرنده‌ای هست که هر صبح، اینجا، بطور عجیبی می‌خواند. و من بطور عجیبی عادت کرده‌ام که هر صبح از خواب برخیزم و پنجره را باز کنم. در این لحظه بطور عجیبی می‌خواهم با طبیعت ارتباط برقرار کنم و طبیعت از ارتباطِ با من بطور عجیبی بر قرار نمی‌کند. پنجره را می‌بندم بدون آنکه مایوس شوم، و بدون آنکه طبیعت را مجبور کنم برای این کارش دلیلی ارائه کند. چون به دور دست اگر نگاه کنم طبیعتِ دم دست را از دست می‌دهم، و طبیعتِ دم دست هم حاضر نیست در آواز پرنده دورتر از آنچه هست برود، و یا که آواز پرنده اورا دوردست کند. برای آنکه به دورتر نگاه کنم نزدیک‌تر را از میان بر می‌‌دارم ، و این به نظر عادلانه نمی‌رسد که طبیعتِ نزدیک را فدای طبیعت دور کنم. گرچه این کار را هم که نکنم، در عمل طبیعتِ دور قربانی طبیعت نزدیک می‌شود. پس، واقعا نمی‌دانم چکار کنم، پنجره را می‌بندم و پرنده بطور عجیبی تنها می‌ماند.

...

...

...

تا به دست می‌گیرم قلمم را، سراغ تو را می‌گیرند کلمات(نُخته)