و كورمال ، به اتاق من نظم بده جانا
نابينا شو ناظم!
و كورمال ، به اتاق من نظم بده
و به اعضاي تنم:
دست به جاي پا،
چشم به جاي قلب ،
دندان به جاي مژه.
تا بدن ها را نوازش نكنم ، طي كنم،
بپيمايم درازتر از جاده اي كه مسافر را مي كشد،
تا مهر نورزم ، نگه كنم تا نگه نكنم
بجوم
بيژن ا
سعدی به سعی جیم
از دست تو
جان را ...
در سرم هر دم
و گيلاس ها خالي بود و
بطري شكسته
و آغوش تخت خواب باز بود و
در بسته
و تمام ستاره هاي شيشه يي
خوشبختي و زيبايي
در گرد و خاك اتاق كثيف
ميدرخشيدند
و من ، مست و خراب
و از شادي شراره يي بودم
و تو ، مست و سرخوش
عريان عربان در بازوان من
كه بر ميگردم و
بي خيال از عزيزهاي مصر و يعقوب هاي چشم ب راه
چنان ب خود مي فشارمت
كه 707 سال بي وقفه باران ببارد و گندم درو كنيم
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز مي لرزد دلم دستم ...
ماه ِ درونِ چاه شوهر من بود . عاشق ِ من بود . ساعتي براي عقد ديده بود كه قمر از عقرب ها دور بود عقرب هاي سياه اما چرا تنها دقايقي بعد عقد پيش از آنكه وحشي شود در زفاف دكمه هاي پيرهن ماه - ريخته بودند و ماه را از توي حجله كت بسته بودند برده بودنه درون چاه
شب اولآنقدر زل زده بودم به ته چاه تا ماه در حضور هزار عقرب با چشمانم جماع كند و دستمالي خوني كه صبح را در باد تكان مي داد
شب دوم
از كشاله هام آفتاب به سوي قد كشيدن قداره مي كشد
با ماه نشسته در كنج دنج كافه يي ، ماه 5 انگشتش را كرده در 5 انگشتم و سرم را بر شانه اش مي بوسد فرزندانمان پشت پنجره وسط اتوبان دارند با طوله گرگ ها و اهو بچه ها بازي مي كنند مي روم لب ماه را ببوسم كه صداي جيغ آهو بچه ها فضا را پر مي كند كف كافه را خون مي گيرد و چاه ماه را مي بلعد ... از خواب مي پرم هنوز شب است و ماه در چاه به شدت دلتنگ است
شب سوم
تخت خوابي معلق ساخته ام در چاه نزديكتر به ماه ِ درون چاه و آن بالا آفتاب قد كشيده - قداره كشيده و گلوي لوله هاي نفت را گلوي عقرب ها را بريده است و حواشي چاه را ب كودكي زمين مي برد و آنجا با خون اولين زن نانتردال غسل تعميدش مي دهد
شب چهارم
شب پنجم
تختم رسيده تا ته چاه دست برده ام در ساق هاي ماه و پيراهن در آورده ام از تنم و تن ِ ماه
شب ششم
قرن هاست هيچ انساني نخوابيده اينگونه جايي بي دغدغه است اينجا كه مي شود طولاني خوابم ببرد و پيراهنم را نامم را نام پدرم را مادرم را همسرم را فرزندانم را ميان كشاله هاي ماه براي هميشه ي تاريخ گم كنم
دو2
روز مي شود
چراغ های خیابانی سرخ می کند
خون ِ هزار پرنده ی بی مرگ
بر قاب عکس ِ سکوتم ریخت.
در سینه ی پرنده نشین ِ من
ماه ِ تنم ، وطنم می سوخت
آن سفره ی به وسعت شب چیده
شام دوباره ی آخر بود
... حالا کدام معجزه خاک مرا بوسید
که این جنازه نفس دارد
و شهر الکن دستانم
هوای شعله شدن کرده ست
آن ماه ِ در حوالی فرداها
در استخوان من جوانه زده ست
و شب ِ فرتوت
چه وحشتی از رگ های بیرون زده ام دارد
که تنها مردگان می دانند
مرگ ، تکثیر زندگیست
گویند بوعلی سینا در شهری طبابت می کرد که مردمان شهر بر سبیل محرم و نامحرم، حکیمان را از دیدار زنان برحذر می داشتند. بوعلی گفت زنان را در اتاق مجاور با ریسمانی به من وصل کنید تا علاج کنم. بدین طریق نبض می گرفت و دوا می فرمود: «بیمار مرض ناامنی دارد!»
«این یکی عاشق مردی از شهر بخارا است.»
جادوی طبابتش در شهر پیچید و کار بالا گرفت. رندان مبهوت، سیاستی می جستند که مچش باز کنند. خبرفروشی جار می زد که این طبیب نیست و رند است، من چاره ی کار می دانم. گربه ای به اتاق مجاور برد، ریسمانی به مچش بست و سر ریسمان به دست طبیب داد. بوعلی لحظه ای نبض گرفت و گفت: «از عشق گوشت چنین هلاک است!»
------------------------
از فرهنگ عامه ایران
پ.ن : شده تا حالا ، انقد بنوشي كه صبح پا شي دو سه ساعت بگذره بري يه دوش بگيري يه چي بخوري و ببيني همچنان مستي :-s
جــــــــــــاناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا :****
مثل سگ هاي صادق در خيابان ها
برادران من همه مسخند
مثل سوسك هاي كنج هر خانه
سوسك هايي با خنجري در پشت
باتومي خورده فرق سرشان
در 4 راه دانشجو اما
با خون و كافكا در رقصند
وعزيزاني كه مي روند از دست
در تهوع هاي روزانه
عزيزاني با عينكي از دهه ي چهل
افسرده از كودتاي يانكي ها
با سيگاري بغ كرده گوشه ي مبل
مي خوانند ستون فكاهي ها
يزيد مقتل مي خواند براي حسين
بر منبرهاي شاهانه
بي مخي كند شعبان
در بكوبد ب پهلويش
و در خيابان ِ فاطمي فاطي
بزند زير گوش عزيزاني
كه مي روند
خرامانه
عزيزاني در دهه ي نود كه زن هاي مصدقي بودند
مصدق هاي هر جايي
با زن هايي عجيب در خانه
شعر هاي من همه مرگند
شعر هاي من همه هرويين
شعر هاي من همه دردند
شعر هاي من همه كديين
شعر هاي من پر از كوسه
مست بوي خون هر روزه
در درون پيرُهن زني كه مي خورد هر شب
در شعر هاي من قرص بي خوابي...
vali age ejaze bedi man beram bekhabam jana
deletam mibusam
دلم دااغ كرده است كاپوت پيراهنم را كه بالا بزني جانا مي بيني چگونه بخار كل فضاي اتاق را پر كرده ست دل است ديگر ... دلم مي خواست كاپوت را بالا بزني بگذاري بخار ها بخوابد و آبي روي التهابم از دلتنگي بريزي اي آبي ترين من دلي گه نمي تواند بگويد چه اندازه دل تنگت است فكر كرده يي لحظه يي از ياد مي برد كه تو چه زيبايي تو در دلت چه مي گذرد تو چه نازكايي با تمام آن سختي كه از خود مي داني تو رفته يي كه بخوابي
: lazem nist ina ro begi javad
: shab be khayr golam
:
: ...
: چيارو
: ؟
: mohem nist jana
: farda rooze digeie ye golam
: ba deletam modara kon
اين شال قرمز را كه چه ب سينه ام مي آيد حالا من بايد بپيچم بر سينه ام تا صبح سينه ام كه لجش را نخواباندي كه تنها تو مي تواني جانان ِ من ... سينه است ديگر...
در سینه های برجسته ات دوماهی ست که مرا می خوانند