يك1
آنقدر زل زده بودم به ته چاه تا ماه در حضور هزار عقرب با چشمانم جماع كند و دستمالي خوني كه صبح را در باد تكان مي داد
شب دوم
از كشاله هام آفتاب به سوي قد كشيدن قداره مي كشد
با ماه نشسته در كنج دنج كافه يي ، ماه 5 انگشتش را كرده در 5 انگشتم و سرم را بر شانه اش مي بوسد فرزندانمان پشت پنجره وسط اتوبان دارند با طوله گرگ ها و اهو بچه ها بازي مي كنند مي روم لب ماه را ببوسم كه صداي جيغ آهو بچه ها فضا را پر مي كند كف كافه را خون مي گيرد و چاه ماه را مي بلعد ... از خواب مي پرم هنوز شب است و ماه در چاه به شدت دلتنگ است
شب سوم
تخت خوابي معلق ساخته ام در چاه نزديكتر به ماه ِ درون چاه و آن بالا آفتاب قد كشيده - قداره كشيده و گلوي لوله هاي نفت را گلوي عقرب ها را بريده است و حواشي چاه را ب كودكي زمين مي برد و آنجا با خون اولين زن نانتردال غسل تعميدش مي دهد
شب چهارم
شب پنجم
تختم رسيده تا ته چاه دست برده ام در ساق هاي ماه و پيراهن در آورده ام از تنم و تن ِ ماه
شب ششم
قرن هاست هيچ انساني نخوابيده اينگونه جايي بي دغدغه است اينجا كه مي شود طولاني خوابم ببرد و پيراهنم را نامم را نام پدرم را مادرم را همسرم را فرزندانم را ميان كشاله هاي ماه براي هميشه ي تاريخ گم كنم
دو2
روز مي شود
ماه ِ درونِ چاه شوهر من بود . عاشق ِ من بود . ساعتي براي عقد ديده بود كه قمر از عقرب ها دور بود عقرب هاي سياه اما چرا تنها دقايقي بعد عقد پيش از آنكه وحشي شود در زفاف دكمه هاي پيرهن ماه - ريخته بودند و ماه را از توي حجله كت بسته بودند برده بودنه درون چاه
شب اولآنقدر زل زده بودم به ته چاه تا ماه در حضور هزار عقرب با چشمانم جماع كند و دستمالي خوني كه صبح را در باد تكان مي داد
شب دوم
از كشاله هام آفتاب به سوي قد كشيدن قداره مي كشد
با ماه نشسته در كنج دنج كافه يي ، ماه 5 انگشتش را كرده در 5 انگشتم و سرم را بر شانه اش مي بوسد فرزندانمان پشت پنجره وسط اتوبان دارند با طوله گرگ ها و اهو بچه ها بازي مي كنند مي روم لب ماه را ببوسم كه صداي جيغ آهو بچه ها فضا را پر مي كند كف كافه را خون مي گيرد و چاه ماه را مي بلعد ... از خواب مي پرم هنوز شب است و ماه در چاه به شدت دلتنگ است
شب سوم
تخت خوابي معلق ساخته ام در چاه نزديكتر به ماه ِ درون چاه و آن بالا آفتاب قد كشيده - قداره كشيده و گلوي لوله هاي نفت را گلوي عقرب ها را بريده است و حواشي چاه را ب كودكي زمين مي برد و آنجا با خون اولين زن نانتردال غسل تعميدش مي دهد
شب چهارم
آفتاب قد كشيده هي و هي نفت مي چكد از قداره ي پاتيلش و خون ِ سايه ها را تا چين مي ريزد خون ِ ديوار ِ چين را مي ريزد همان طور كه خون برلين را ريخت . لبخندي محو بر لب آفتاب قدتر مي كشد قداره تر مي كشد تا در جاده ، زن دوره گرد با آن ارايش عجيب سفيد بازي كند
وعروسك سفيد با دستكشي سفيد ميان ِ آن همه نور ِ سفيد تنها هنجره اش هويدا باشدشب پنجم
تختم رسيده تا ته چاه دست برده ام در ساق هاي ماه و پيراهن در آورده ام از تنم و تن ِ ماه
شب ششم
قرن هاست هيچ انساني نخوابيده اينگونه جايي بي دغدغه است اينجا كه مي شود طولاني خوابم ببرد و پيراهنم را نامم را نام پدرم را مادرم را همسرم را فرزندانم را ميان كشاله هاي ماه براي هميشه ي تاريخ گم كنم
دو2
روز مي شود
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 5:40 توسط تو
|
در سینه های برجسته ات دوماهی ست که مرا می خوانند