ساعت یک و چهار دقیقه به وخت مارگارت تاچر
اما حالا سالهاست انگار در ان شهر زیسته ام آنقدر که اگر بیایم و در نقطه یی گمم کنی گم نمی شوم می شناسم ان شهر را در ایستگاه های اتوبوسش ایستاده ام به زنان و مردانش لبخند زده ام از کنارشان گذشته ام و در کنج هایش تو را بوسیده ام دستت را گرفته ام کتار تمز ساعت ها راه رفته ام به جنوبش سر زده ام و زیر سایه های بلندش دراز کشیده ام کافه هایش را انگار که می شناسم می دانم نقاط دنجش کجاست و کدامشان شکلات های داغ ِ خوشمزه تری دارد بارهایش را بلدم بدمستی ها کرده ام و هیچ وخت چتری نداشته ام آن شهر برایم اشناست و همه ی مردمش را دوست می دارم خودت می دانی چرا جانان من ...
در سینه های برجسته ات دوماهی ست که مرا می خوانند