ساعت یک و چهار دقیقه به وخت مارگارت تاچر

خب امشب که بی خابی زده به سرم و تو هم که نیستی با هم چاخ چاخ کنیم و قربون صدقت برم ( راستی صدقه رو چی جوری می رن ؟؟) می خوام از شهری بنویسم که هیچ وخت نرفتمش شهری که پیش از اشنایی با تو ، تو قصه ها خونده بودمش از قصه ی یک پسر فقیر با صورت دوده یی که لوله های بخاری ها رو تمیز می کرد و گیر گروه دزد ها می افتاد تا یک کوژ پشت ساکن ِ یک کلیسا که عاشق دخترکی بود اِ ببخشید اون تو اون شهری که ازش می گم نبود  چرا من همش فکر می کردم نتردام تو اینگیلیسه با اینکه می دونستم تو فرانسس ؟؟ ( شاید دوست داشتم این طور فکر کنم )  به هر حال یه شهر مه گرفته ی خیس و هلمز کنار ِ یک پنجره ی بزرگ سنگفرش ها ارابه ها و لهجه های مسخرشون تو سریال های فارسی و کت و شلوار های شق و رقشون تو فیلم های کلاسیک عصا هاشون و چاقو های نقره ی صبحانه خوری و البته تعریف های الیوت از تمز ( شکسپیر برام جذاب نبود هیچ وخت)البته خیال های فراوانی در بندر لیور پول داشتم از خیابان های منتهی به آنفیلد و اسکله هاش و گروه های موسیقیش اما با همه ی اینها مثل خیلی ....( نمی دونم چه واژه یی استفاده کنم) دیگه ی جهان  سومی که ارشیو های مغزشون پر از تصاویر پاریس و پراگه (سال ها عاشق پاریس بودم شاید برای عشاق و شاعران فراوانی که داشت بیشتر البته به خاطر آرتور رمبو ) و سن پطرزبورگ و هیچ وخت البته از نیویورک و امریکا  با اون همه داستان هاش خوشم نمی اومدخب آخه فکر نمی کردم روزی یاری در اون شهر مه گرفته داشته باشم و تمام تصاویرم از نوجوانی خودم و رمبو رو کنار بزارم ساعت مچیم رو با عقربه های ساعتی در اون شهر تنظیم کنم و دلم رو در نصف النهار مبدا  در حومه ی لندن به آشوب بکشم ...
اما حالا سالهاست انگار در ان شهر زیسته ام آنقدر که اگر بیایم و در نقطه یی گمم کنی گم نمی شوم می شناسم ان شهر را در ایستگاه های اتوبوسش ایستاده ام به زنان و مردانش لبخند زده ام از کنارشان گذشته ام و در کنج هایش تو را بوسیده ام دستت را گرفته ام کتار تمز ساعت ها راه رفته ام به جنوبش سر زده ام و زیر سایه های بلندش دراز کشیده ام  کافه هایش را انگار که می شناسم می دانم نقاط دنجش کجاست و کدامشان شکلات های داغ ِ خوشمزه تری دارد بارهایش را بلدم بدمستی ها کرده ام و هیچ وخت چتری نداشته ام آن شهر برایم اشناست و همه ی مردمش را دوست می دارم خودت می دانی چرا جانان من ...

:))


آقای مجری :
اگه یکی دستشو آورد جلو یعنی ؟
فامیل : می گیم دستتو بکش !
کلاه قرمزی : می گیم مگه کاراته بازیه ؟
ببعی : می لیسیم
آقای مجری : نه ما هم دستمونو می بریم جلو و باهاش دست می دیم حالا اگه دستشو نیاورد جلو چی ؟
پسرعمه زا : ما دستمونو می بریم جلو می کنیم تو نافش

ن / نمی شود

در کنار تو من

انسانی بدوی ام 

که نیاز جنسی اش را تازه کشف کرده است

در کنار تو من

انسانی آخرالزمانی ام

که از برهنگی اش شرم نمی کند

چرا به غار نمی رسیم

پایتخت با نقل مکان تو نقل مکان می کند

و مردم به روستاهایشان باز می گردند

در چشم های تو دو مرد تنومند

گاو های وحشی را رام می کنند

و بر نوک پستانت سرخ پوست ها هلهله می کشند

پاهای تو وقتی که می لرزند

برج های دو قلو

 وقتی که می لرزند

پاهای تو 11 سپتامبر

پیراهنت اما   آخرین دستاورد بشریست

با دکمه ای بیهوشم می کند

و با دکمه ای دیگر

به سیاره ای ناشناس

پرتاب می شوند

...

...

و من هر شب خودم را از توی خیابان جمع می کنم

و توی رخت خوابم قالب می گیرم

نمی شود

تو را دوست داشت و زندگی کرد

نمی شود

 تو را دوست داشت و مرد

دوست داشتن تو

جنگ میان مرگ و زندگیست

نه

نمی شود تو را دوست داشت و

آتش را مقدس ندانست

...

...


 بخشی از شعر پرسایش از علی رضا آدینه


به چه کار می آید بازو / پیش از آنکه تو را به آغوش بگیرد

جانا

پیش از خواب شدن در آغوشت در گوشت این عاشقانه زیبا را خواهم خواند جانا از عبدالرحمان جامی و در پایان هر مصرع جامی از بوسه بر خواهم داشت از لبت و یحتمل به انتهاش نخواهیم رسید که من سر مست از تو خوا...

نَفَحاتُ وَصلِکَ اَوقَدَت، جَمَراتُ شَوقِکَ فِی الحَشا
ز‌‌ِ غم‌ات به سینه کَم‌آتشی، که نزد به سینه کَما‌تشا
به تو داشت خو دل‌‌ِ گشته خون، ز‌ِ تو بود جان‌‌ِ مرا سُکون
... فهَجَرتَنی و جَعَلتَنی، مُتِحَیّراً مُتِوَحّشا
دل‌‌ِ من به عشق‌‌ِ تو می‌نهد، قدم‌‌ِ وفا به ره‌‌ِ طلب
فَلَئِن سَعا فَبِه‌ِ سَعا، وَ لَئِن مَشا فَبِه‌ِ مَشا
ز‌ِ کمند‌‌ِ زلف‌‌ِ تو هر شِکَن، گِرهی فِکنده به کار‌‌ِ من
به گره گشایی‌‌ِ لعل‌‌ِ خود، که ز‌ِ کار‌‌ِ من گرهی گشا
تو چه مظهری که زِ جلوه‌ی‌ِ، تو صِدای صِیحه‌ی‌ِ قدسیان
گذرد ز‌ِ ذُروه‌ی‌ِ لامکان، که خوشا جمال‌‌ِ ازل خوشا
همه اهل‌‌ِ مسجد و صومعه، پی ورد‌‌ِ صبح و دعای‌ِ شب
من و ذکر‌‌ِ طَلعت و طُرّه‌یِ، تو مِنَ الغَداهُ ا‌ِلَی العَشا
چه جفا که جامی‌‌ِ خسته دل، ز‌‌ِ جدایی‌ی‌ِ تو نمی‌کشد
قدم از طریق‌‌ِ جفا بکش، سوی‌ِ عاشقان‌‌ِ جفاکشا

از بهار

پس از ایستگاه ها که گذاشته ام
در مه پیاده می شوم
قطاری در بهار متوقف می شود
تا در ریزبار قدم بردارم

اگر مه است، پس ، می روم تا انتهای خیابان
مه که مثل روپوشی زنانه است و
چشم هایت که مرا به انتها می خواند
این دم است که بهار در رگ هایم بشکفد

نجوا نمی کنم ، نه !
می خواهم حتا نسیم بشنود
که از دوباره بوییدن جنگلی دیوانه شده ام

آرام می رویم
بازویت را گرفته ام و می گریم
می دانم مثل تاک در باد های پاییزی به تو تکیه داده ام

دیگر این گفتن نیست
این که می گریم و می بینی و بهار می شکفد :
فریاد های نهفته ام در آسمان غرق می شوند
نمی آیی و روز
تکه پاره ام می کند

نمی خواهم به ایوان بنشینم و نسیم بر پریشانی ام بوزد
غباری از گورها بهار را تاریک می کند
و ناگفته هام از تغزل می گذرند تا تو برگردی

از پله ها می گذرم و در کوچه منتظر است
قطاری که از روز می گذرد
از هر طلوعی که بی تو بگذرد می ارزم
تا شبی که بیاید و ستاره در مه بدرخشد و تو نگاهم کنی

از بهار ترانه ندارم به جز صدای سرگردانی
از بهار مرا تبسمی نیست به جز دریده شدنی بی تقدیر
و تنها کاش مرا ابدیتی بود در کرانه دست هایت
آنجا که آرام به خواب می رفتم در گهواره ای
در لالای لبخند



"عزیز ترسه"

خامبه ت ِ سبز ِ دست جا پر بیَیرم khambe te sabze daste ja par baiiirem
کهو اسمون ِ جا خور بییرم kahoo asemoone ja khaver baiirem
دنیای ِ غم غصه ر بشندم donyaye ghamo ghesse re bashendem
هر چی خشحالی ر ِ شه ور بییرمhar chi kheshhal re she var baiirem
نم نم وارش / نم نواجشnam name varesh / name nevajesh
بهار وارشbehare varesh
بهار هوا ر کمبه سفارش behare hava re kembe sefaresh
پیغوم برسیمه رااه دره م ِ چش peygham baresime raah dare me chesh

من از تویی که منم پرسید ایا بیمار نیستیم ؟

 

 

و چشم های تو که علف هایی از جنس آن علفهای دورند

وچشم های تو دروغ نیستند که دورند

وچشم های تو که ...

و این سوال چگونه سوالیست ... سوالی از بیمار تو به بیمار من ؟ سوال آینه از تو ؟ سوال آینه ی تو از من ؟ سوال لم داده در کاناپه در کافه از مردمک تو در من ؟ سوال من از تویی که منم ؟ من بیمار را می بینم مدت هاست که می بینم گاه حتا به تیمارش نشسته ام به تجویز ها و قرص ها و رژیم ها هم گوش داده ام به بیمارش هم لم داده ام ... اما آیا رابط ه بیمار شده است ؟ آیا بیمار ِ رابط ه تیمار ِ بیشتری می خواهد ؟ آیا کارش به تیمارستان خواهد کشید ؟ آیا شکسته جا خاهد افتاد و جوش خواهد خورد ؟ من درختی را شناختم که نهال بود نهالی را می شناختم که ریشه هاش در خاک ن بود در عزیز بود در رفت بود ... نهال چون پری در بادیت خویش می رفت  و ریشه هاش هی جوان تر می شد و قد می کشید حالا دیگر نهال نیست شده درختی در باد که ریشه هایی بسیار بلند تر از بلندای خودش دارد و عزیز ِ رفت را سنگین کرده است
حالا یک سوال از جناب باد ؟ جناب ِ باد از چیزی که از بیس و از بن کنده بود چه طور می شود کند ؟ اگر می شود کند تو بکن! تو که رعشه هات به حس ِ دست های من می خندد ... تو بکن درخت مرا که ریشه هایش را تا آنجا های دل هوا فرو برده است تو بکن ... وختی داشتم تخمک در پر زدن ِ پروانه می ریختم می دانستم این پروانه یی هیچ پروانه یی نیست که طوفانی  از دور به مهمانی ام می آید که ویرانه های بسیار در سر دارد و من که ویرانه در سر بسیار دارم و در دل گرد باد های آتش و می دانستم که در را خواهند زد و من شراب داشتم حالا او سر ِ شکستن شیشه ی می من در شب یلدا در سر داشته باشد و در خواهد زد و من در سرم ،بلند لبخند خواهم زد و او دوباره در خواهد زد و من بلند تر لبخند خواهم زد... آهو ها بیمارند . پروانه ها بیمارند . دست من که به زیپ می رود بیمار است ... اما گردنم بیمار نیست شریانم بیمار نیست جریانم بیمار نیست روانم بیمار است چرا که روان نیستم ایستاده ام و ب تو نگاه می کنم ایستادنم روان نیست و عشق من عشق ...

 

·         برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید
تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می آید
نگویم یار را شادی، که از شادی گذشتست او
مرا از فرط عشق او ز شادی عار می آید

مولانا

 

نیمه کاره ...


اری تو و من بعد از یک عمر دوری یک عمر عشق ِ عارض در پیش داریم

این شام ِ غم یاد آور ِ صبح سپید است
ما هر دو از ژرفای شب چشم انتظاریم