ن / نمی شود
در کنار تو من
انسانی بدوی ام
که نیاز جنسی اش را تازه کشف کرده است
در کنار تو من
انسانی آخرالزمانی ام
که از برهنگی اش شرم نمی کند
چرا به غار نمی رسیم
پایتخت با نقل مکان تو نقل مکان می کند
و مردم به روستاهایشان باز می گردند
در چشم های تو دو مرد تنومند
گاو های وحشی را رام می کنند
و بر نوک پستانت سرخ پوست ها هلهله می کشند
پاهای تو وقتی که می لرزند
برج های دو قلو
وقتی که می لرزند
پاهای تو 11 سپتامبر
پیراهنت اما آخرین دستاورد بشریست
با دکمه ای بیهوشم می کند
و با دکمه ای دیگر
به سیاره ای ناشناس
پرتاب می شوند
...
...
و من هر شب خودم را از توی خیابان جمع می کنم
و توی رخت خوابم قالب می گیرم
نمی شود
تو را دوست داشت و زندگی کرد
نمی شود
تو را دوست داشت و مرد
دوست داشتن تو
جنگ میان مرگ و زندگیست
نه
نمی شود تو را دوست داشت و
آتش را مقدس ندانست
...
...
بخشی از شعر پرسایش از علی رضا آدینه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 9:39 توسط تو
|
در سینه های برجسته ات دوماهی ست که مرا می خوانند