ابو سعید ابولخیر ِ صبح گاهی


پرسیدم ازو واسطه ی هجران را

گفتا سببی هست بگویم آن را

من چشم تو ام اگر نبینی چه عجب
من جان ِ توام
کسی نبیند جان را

چه می کنم صبح ها

کافه را باز می کنم ، پنجره های خوبی داره تو روز خیلی نیازی به مصنوع های نور نیس تنها دو تاچراغ اتاق اصلی رو می افروزم و پنجره ی دو اتاق دیگه رو باز می کنم باد خوبی میاد معمولن انقد خوب که گاه شعر هایی که پونز کردم به دیوار رو با خودش می بره بعد به آشپزخونه می شم و سماور رو روشن می کنم و از آب سرشارش می کنم بعد یه جا سیگاری می گیرم تهش رو از قهوه پر می کنم ضبط ر و روشن می کنم تا بعد از درامد در اولین ترک بد ِ مشَدی بزنه زیر آواز که سر بگذار بر سینه ی من .... می رم تو کتابخونه حافظ و سه تا کتاب دیگه رو برمی دارم با یه مداد و یه دفترچه صبح ها خلوته کسی هم بیاد کارش رو می رسم و برمیگردم سر پنجره ام ...

یک قوم در سخن سجع نگاه دارند ، همه سجع گویند،
قومی همه شعر گویند، قومی همه نثر گویند.
هر یکی ازین جزوی است ، کلام خدا کل است.
دست در کل زن تا همه جزوها آن ِ تو باشد و چیز دیگر مزید.
دست در جزو مزن ، نباید که کل فوت شود.

یکی در خانه ی او درختی پیدا شد ، بر آمد،
باید که کل درخت را در بر گیرد تا همه شاخ ها آن او باشد ، و تنه زیاده،
اما اگر دست در یک شاخ زنی باقی شود ،
و خطر بُوَد که آن شاخ بگسلد و از آن شاخ بمانی ، و از خود هم بمانی !


شمس از مقالات

ب دستان

برای برادر بودن نیازی به رحم مشترک نیست رسته های DNAمشترک باید این توانایی را داشت که سینه را از روی پیرهن شکافت و به قلب دعوت کرد به اعماق به ناسروده هات

ای که می گفتی بیا بنشین!
صندلی شعور ندارد                 برای چه بنشینم؟
دور میز شامی که دورش خون سرو می شود و خواهرانی تقلبی دارد
و پیش از من سیلویا میز را ترک کرده بود
در بالکن دور از چشم ماها زیاد سیگار ش را با سیگار آتش می زد
و پیش از خودکشی
پیش از آنکه هیچ چیز نگوید
نگاه می کرد از ارتفاع به ماه  
به ما
 که همیشه پس ِ پنجره ای در شعر هاش بودیم
و نامه هایی عاشقانه به سیلویا را در ذهنیت آغوش زیر لب های هم می خاندیم
رویاها را
که از شانه هایی در جوار هم می شد سخن گفت از ب نمی شود سرودن هایی از ب آزادی
می شد سخن گفت از به آرامی
می شد !
و دختری را ب آغوش کشید که تمام روز می توانستیم بر گیس هاش چنگ زد و تاب خورد
و مثنوی مثنوی در موهاش از بر کرد
که می شد در خاست کنیم از او پایش را آهسته در خزر بگذارد
تا شکافی حادث شود تا سواحل شوریده ی مایاکوفسکی
این نفس ها که ما در جوار هم می کشیم برای سلامتی سلاطین طاعون    سم است
این نفس ها که ما در جوار هم می کشیم   اشتعال زاست
 سایه روشن های پیکره های در هم در اتاق را
با مداد کنته باید تنظیم می کردیم
صبح را
تقسیم می کردیم/ با مرد اتاق بغلی
که ب اثبات رسیده بود
 می تواند / برادر / باشد
چای می تواند سکر آور باشد
وختی
در صبحی از اردیبهشت یار را در ران ِ آغوش کنار گرفته باشم و آنکه روبروت
بی هیچ خنجر
بی هیچ گرگ
بی هیچ پشت و یک قوری چای نطلبیده
در صندلی ترین روایت ابرها نشسته بود
به اثبت رسیده
می تواند
برادر
باشد
ای که پشت میز های فراوانی ننشسته بودی
و برگ های فراوانی را بر نزده بودی
و بر سطوح تقلب ساعت ندیده بودی
که این کارت را از زیر اگر بکشی بی بی ست
بی بی ست که میزها را می سوزاند
انعکاس بی بی ست بر سطوح متکثر
ای که بی بی های بسیاری را بر نزده بودی
ولی
در آستینت خزواری از خاکستر میزهای سوخته داشتی آن همه خانه ی کاه گلی
ای که بر گردن پیرهنهت قتل های بسیاری بود
برگردن پیرهنی که تنت نمی کردی
که هر چه می شستیش خونی بود
طبیبی دیوانه  بودی
که سینه را می شد دز پای کبوتری برایت پست کرد
تا بخیه هایش را بشکافی
تا راه ها ی بازگشت به قلب را بگشایی
و تو در پیرهن سفید بلندت و من در پیرهن خونیم
برای دست کش های خونیت که باید دور می انداختی
زااار بزنیم
زااار بزنیم
ای چهره ی کودکی در حوض
 درآب راکد ِ وسط ِ کوچه
که چهره ات چقدر آشناست ولی به یادت نمی آوریم
ای که به تصویر برادرت در آینه نگاه می کردی
که کاکلش خونی بود
پیرهنش خونی بودی
و از هیچ پزشک متخصصی هیچ کاری بر نمی آمد
ای که می شد با تو پشت یک میز نشست
بی بی ها را توی کمد گذاشت
ساعت ها را
واز ورق مفقود گفت
ای ترانه به دوش ترین برادر با اوزان جادو در جیب
شانه هایت را ب من به
دستانت را
برویم توی آینه
دنبال آن لب در آن صورت ِ مفقود  بگردیم
که آن روز در حوض دیدیم و به خاطر نمی آوریمش
که آغوش ی آن زن را ول نمی کرد
ای که می شود با تو ساحل نوشهر را آتش کشید
ای کی شود با تو بهشت را...