ابو سعید ابولخیر ِ صبح گاهی
پرسیدم ازو واسطه ی هجران را
گفتا سببی هست بگویم آن را
من چشم تو ام اگر نبینی چه عجبمن جان ِ توام
کسی نبیند جان را
پرسیدم ازو واسطه ی هجران را
گفتا سببی هست بگویم آن را
من چشم تو ام اگر نبینی چه عجب
ای که می گفتی بیا بنشین!
صندلی شعور ندارد برای چه
بنشینم؟
دور میز شامی که دورش خون سرو می شود و خواهرانی تقلبی دارد
و پیش از من سیلویا میز را ترک کرده بود
در بالکن دور از چشم ماها زیاد سیگار ش را با سیگار آتش می زد
و پیش از خودکشی
پیش از آنکه هیچ چیز نگوید
نگاه می کرد از ارتفاع به ماه
به ما
که همیشه پس ِ پنجره ای در شعر هاش بودیم
و نامه هایی عاشقانه به سیلویا را در ذهنیت آغوش زیر لب های هم می خاندیم
رویاها را
که از شانه هایی در جوار هم می شد سخن گفت از ب نمی شود سرودن هایی از ب آزادی
می شد سخن گفت از به آرامی
می شد !
و دختری را ب آغوش کشید که تمام روز می توانستیم بر گیس هاش چنگ زد و تاب خورد
و مثنوی مثنوی در موهاش از بر کرد
که می شد در خاست کنیم از او پایش را آهسته در خزر بگذارد
تا شکافی حادث شود تا سواحل شوریده ی مایاکوفسکی
این نفس ها که ما در جوار هم می کشیم برای سلامتی سلاطین طاعون سم است
این نفس ها که ما در جوار هم می کشیم
اشتعال زاست
سایه روشن های پیکره های در هم در اتاق را
با مداد کنته باید تنظیم می کردیم
صبح را
تقسیم می کردیم/ با مرد اتاق بغلی
که ب اثبات رسیده بود
می تواند / برادر / باشد
چای می تواند سکر آور باشد
وختی
در صبحی از اردیبهشت یار را در ران ِ آغوش کنار گرفته باشم و آنکه روبروت
بی هیچ خنجر
بی هیچ گرگ
بی هیچ پشت و یک قوری چای نطلبیده
در صندلی ترین روایت ابرها نشسته بود
به اثبت رسیده
می تواند
برادر
باشد
ای که پشت میز های فراوانی ننشسته بودی
و برگ های فراوانی را بر نزده بودی
و بر سطوح تقلب ساعت ندیده بودی
که این کارت را از زیر اگر بکشی بی بی ست
بی بی ست که میزها را می سوزاند
انعکاس بی بی ست بر سطوح متکثر
ای که بی بی های بسیاری را بر نزده بودی
ولی
در آستینت خزواری از خاکستر میزهای سوخته داشتی آن همه خانه ی کاه گلی
ای که بر گردن پیرهنهت قتل های بسیاری بود
برگردن پیرهنی که تنت نمی کردی
که هر چه می شستیش خونی بود
طبیبی دیوانه بودی
که سینه را می شد دز پای کبوتری برایت پست کرد
تا بخیه هایش را بشکافی
تا راه ها ی بازگشت به قلب را بگشایی
و تو در پیرهن سفید بلندت و من در پیرهن خونیم
برای دست کش های خونیت که باید دور می انداختی
زااار بزنیم
زااار بزنیم
ای چهره ی کودکی در حوض
درآب راکد ِ وسط ِ کوچه
که چهره ات چقدر آشناست ولی به یادت نمی آوریم
ای که به تصویر برادرت در آینه نگاه می کردی
که کاکلش خونی بود
پیرهنش خونی بودی
و از هیچ پزشک متخصصی هیچ کاری بر نمی آمد
ای که می شد با تو پشت یک میز نشست
بی بی ها را توی کمد گذاشت
ساعت ها را
واز ورق مفقود گفت
ای ترانه به دوش ترین برادر با اوزان جادو در جیب
شانه هایت را ب من به
دستانت را
برویم توی آینه
دنبال آن لب در آن صورت ِ مفقود بگردیم
که آن روز در حوض دیدیم و به خاطر نمی آوریمش
که آغوش ی آن زن را ول نمی کرد
ای که می شود با تو ساحل نوشهر را آتش کشید
ای کی شود با تو بهشت را...