کافه را باز می کنم ، پنجره های خوبی داره تو روز خیلی نیازی به مصنوع های نور نیس تنها دو تاچراغ اتاق اصلی رو می افروزم و پنجره ی دو اتاق دیگه رو باز می کنم باد خوبی میاد معمولن انقد خوب که گاه شعر هایی که پونز کردم به دیوار رو با خودش می بره بعد به آشپزخونه می شم و سماور رو روشن می کنم و از آب سرشارش می کنم بعد یه جا سیگاری می گیرم تهش رو از قهوه پر می کنم ضبط ر و روشن می کنم تا بعد از درامد در اولین ترک بد ِ مشَدی بزنه زیر آواز که سر بگذار بر سینه ی من .... می رم تو کتابخونه حافظ و سه تا کتاب دیگه رو برمی دارم با یه مداد و یه دفترچه صبح ها خلوته کسی هم بیاد کارش رو می رسم و برمیگردم سر پنجره ام ...

یک قوم در سخن سجع نگاه دارند ، همه سجع گویند،
قومی همه شعر گویند، قومی همه نثر گویند.
هر یکی ازین جزوی است ، کلام خدا کل است.
دست در کل زن تا همه جزوها آن ِ تو باشد و چیز دیگر مزید.
دست در جزو مزن ، نباید که کل فوت شود.

یکی در خانه ی او درختی پیدا شد ، بر آمد،
باید که کل درخت را در بر گیرد تا همه شاخ ها آن او باشد ، و تنه زیاده،
اما اگر دست در یک شاخ زنی باقی شود ،
و خطر بُوَد که آن شاخ بگسلد و از آن شاخ بمانی ، و از خود هم بمانی !


شمس از مقالات