زیر پلِ حافظ

مرد تاریخی: تو زنده ای، تو آزادی، تو هزار هزار در اطراف داری، من در میان کنیزانم بسیار داشتم، اما به هیچ یک عاشق نشدم، تو مرا شکنجه میکنی!
تارا: تعریف کن!
مرد تاریخی: تمام تبار در این لحظه به من می نگرند و من نمی توانم برگردم، شرم بر من!
تارا: چرا دیشب در حیاط منزل من را می رفتی؟
مرد تاریخی: زخم ها آزارم می دادند!
تارا: باید می بستی!
 مرد تاریخی: این زخم ها بسته شدنی نیست! می شنوی؟ کهنه است ولی مرهم ناشدنی نیست، هر روز خون تازه از آن بیرون می آید!
 تارا: از کی؟

مرد تاریخی: از دمی که تورا دیده ام!

...مرد تاریخی: تو با عتاب، شوکتم می بخشی و با محبت، خوارم می کنی... کاری که دشمنان با من نکردند!

 

 

چریکه تارا (1957) - بهرام بیضایی

 

تا مشرب محبت
ننگ وفا نباشد

باید میان یاران
ما و شما نباشد

بر ما خطا گرفتن
از کیش شرم
دور است

کس عیب‌کس نبیندتا بی‌حیا نباشد

با هرکه هرچه‌گوبی سنجیده بایدت‌گفت

تا کفهٔ وقارت
پا در هوا نباشد

ابرام

در پایت آنچه ریزد
تا حشر
برنخیزد

خون وفاسرشتان
رنگ حنا نباشد

شمع بساط ما را
مفت نفس‌شماری‌ ست

این یک دو دم‌تعلق
آتش
چرا
نباشد

حرف زبان تحقیق
بی‌نشئهٔ اثر نیست

درکیش ‌راستی‌ها
تیر خطا نباشد

چون موی چینی اینجا اظهار سرمه رنگ‌ست

انگشت زینهاریم ما را صدا نباشد

خو دارد آن ستمگر با شیوهٔ تغافل

بیگانه‌اش مفهمید
گو
آشنا نباشد

بیرون این بیابان پر می زند غباری

ای محرمان ببینید
امید ما نباشد

شیرینی آنقدر نیست
در خواب مخمل ناز

مژگان بهم نچسبد
تا
بوریا نباشد

فطرت نمی‌پسندد
منظور جاه بودن

تا استخوان به مغز است
باب هما نباشد

در مجلسی‌ که ‌عزت موقوف‌ خودفروشی‌ست دیگرکسی چه باشدگر میرزا نباشد

در صحبتی‌ که پیران باشند بی‌تکلف هرچند خنده باشد دندان‌نما نباشد

جز عجز راست ناید از عاریت‌سرشتان

دوشی ‌که زیر بار است خم
تا کجا نباشد

گرد دماغ همت سرکوب هر بنایی‌ست

قصر فلک بلند است‌گر پشت پا نباشد

در محفلی‌که احباب چون و چرا فروشند

مگشا زبان‌ که شاید آنجا حیا نباشد

بیدل
همان نفس‌وارما را به حکم تسلیم

باید زدن در دل
هر چند
جا نباشد

می خونی اصلن جانا اینجارو!

در کجای پیرهنش می‌کند پنهان...

 

 



حیاط ِ نقلیِ خانه‌ای که وسطش یک حوض نقلی‌تر داره، یک حوض نقلیِ پُر از کاشی‌هایِ رنگرنگِ نقلی که درتکاپویی بی‌سروپا بَر سَرِ اینند، که کدامشان درخشان‌تر، درخششِ‌آب را انعکاس می‌دهند و داده‌اند برسطحی که زنی به تمام‌رخ، صورتِ ماهش را درآرامیِ سکوتی زلال و صورتیِ تَنِ چندماهیِ قرمز و صورتی، که چالشیست انگار در حوض نقلی‌تر خانه‌ی نقلیِ پُر زِ کاشی‌هایِ رنگ‌رنگِ ‌نقلی، ثلثی از رُخَش افتاده در سینه‌ی صورتیِ ایستادگیِ ماهی‌ای در عمقی متوسط. که دستان نَ‌چندان یُقُرِ مردی، نَ‌چندان جوان بینایی‌اش را بپوشانَد با دستی و با دستِ دیگرَش آب را و تلالواش را و چالشِ بی باله‌ای و بی تنفسی وبی هیچ پلک خیره شدن به یک کاشی فیروزه‌ایِ سه‌سانت در سه‌سانتِ مکعّبِ ماهی‌هاش را، در اعماقی متفاوت، به‌هم‌بریزد. زن به‌تکاپویی‌آرااام و با کرشمه‌های فراموش‌شده‌ی کلامی، سوالی برخیزد از لبانش
-  کوری‌ام تویی؟
انگشتانِ لامسه‌اش را کاشفانه می کِشد برپوستِ ساعدم و برمیگردد پشت دستم و انگشتام
-هاااه؟ کیستی هااااه؟
سرم را بلند کرده‌ام سمت کج و عجب آسمانیست، آبی‌تر از هر آبی‌یی که انتظارش را می‌کشیدم و ابرها شکیل تر و پُف‌کرده و پنبه‌ای وشاد‌تر از تمام پیش‌از ظهرهای فصلِ اخیر
-کیستی؟هااا؟ من که می‌دانم!ولی تو نگو؟
 جوری که انگار یک ماهیِ با ایمانی قُرص، درعمقی مطلوب و مَامَن، در تلالوِ آقتاب گیری‌ها، از خانومیِّ مدیترانه‌ایِ خورشید‌های ساحلی. از دستی که می‌رقصد بر سطوح آب یا شیکمی که رقصان شیرجه زده از صخره‌ای بلند به درون و دست نتوانسته بسابد به کفِ دریا، رقصان شناکنان ولی قصد کرده برگردد به سطح آب، می‌گوید:
- کیست؟؟؟!!!
مرد، با زبان بوسه‌هاش به زن بگوید کیست!! و دوباره بگوید، و یک‌بارِدیگر بگوید. بوسه‌هایی بر فرق، بر گلو و در گردنه‌ی میانِ گوش و گردن به زبانِ بوسه، بکارد چند پیازِبوسه و بردستی که بی‌هوا می‌آید دستی که سوالی نابینا از اوپرسیده بود دربابِ حضور را بگیرد،###
می پاشد بوسه هایش را. انگار هاگ‌های گیاهی وحشی‌تر است که بادی وحشی به خاکی‌، وحشی از حاصل‌خیزی‌ آورده‌ست.
بی‌آن‌که از طرز نفس‌هاش یا طرز ولرزه‌نگاره‌های صوتیِ صداش یا لمسِ نَ‌چندان لطیف دست‌هاش می‌شناسدش.
 دستش را از روی بیناییش بر‌میدارد و می‌بوسد با دخترترین لبِ این ایالت و آن دستش را همچو آن دیگری که به‌هم‌ریختگی را به حضور ساکن آب گفت، می‌گوید، بو می‌کشد، صورتِ ماهِ نزدیکتر به آب، آنقدر این رایحه را می‌شناسد که نمی‌تواند برگردد و مطمئن شود که اوست. پس، دستهایَش را به سوی عمق آب می‌برد و سر مرد می‌افتد بر نازکای زنانه‌ی شانه‌ای عریان. و تا لبش به عریانیِ شانه‌هاش می‌افتد، می کارد بوسه‌بوسه بوسه‌هایش را بر شانه‌هاش، انعکاس بوسه‌ها افتاده در خنکای آب و ماهی‌های صورتی و قرمز در کنجی دیگر از حوض به زبانِ پولک‌هاشان باهم معاشقه‌ی نور را می‌خانند و لب‌هاشان حباب‌های هوا را از این معاشقه‌یِ همایون، کوک می‌کند و منگ.
مرد، به چهره‌ی افتاده‌اش در حوض نگاه می‌کند و شاخ‌های پُربرگِ درختی که آن‌جور تصویرش افتاده انتهای حوض که انگار این بوسه که چند ثانیه‌ی دیگر در فضایِ میانِ گوشِ راست و گوشه‌ی راست لبش می‌کارم بر شاخه‌ای در عمق آب می‌نشیند و چند ساعت اگر صابری کنم به کمالِ رسیدن، خواهد رسید و می‌توانمش چید.، من که نمی‌توانم بچینم از تصویر شاخه، آن‌هم در عمق 5 متری حوضی که تمامِ تلاشِ عمیقش به یک متر شاید که نمی‌رسد. پس، باید زبانِ ماهی‌ها را فرا بگیرم تا بگویم بوسه‌ای که دیگر کاشته بودم و چند ثانیه از آن می‌گذشت و لذتش ولی چشم‌هایم را شرور کرده بود و لبم را دیوانه‌تر و گستاخِ صبح‌گاهی، را بچیند چند ساعت دیگر، آن‌وخت بوسه‌ای رسیده همچون حباب‌هایی که از مکالمه‌ی چند ماهی ارجاع داده‌می‌شوند به سطح، به سطح حوض خواهد آمد. آن‌وخت کاسه می‌کنم دستانم را،آن مساحت از آب را بر‌میدارم و در صورتم با او شریک می‌شوم یا در تازه‌کردن گلوش، اگر که بخواهدش رسیدگیِ بوسه‌هایم را این‌وختِ‌روز. گونه‌ی چپم را می چسبانم به گونه‌ی راستش، او گونه‌ی راستش را می‌فروید در گونه‌ی چپم و پیش از آن‌که من از او بپرسم بوسه‌های کال را ترجیح می‌دهی یا بوسه‌ای که بر شاخه‌ی درختی در عمق زلال حوض رسیده‌حسابی و یک ماهیِ صورتی جوان آن را چیده برامان؟ میگوید:
- آهااااااا... از جوجه‌تیغ‌تیغی درآمد عاقبت صورتت، هرچه بلندتر می‌شه، سمیراتر می‌شه و نرم‌تر. هرچی‌بلندتر بشه و گندم‌ناک‌تر دوست‌تر می‌دارم تمامِ روزهایِ هفته را
و من در صدایش و طرز گفت‌گووش، قبیله‌ای را آموزش داده‌ام که برقصند دورِآتش و با نهایت صوت، شادکوبی کنند با تمام جوارحِ درون و رقاصی کنند، فقط طبیعتِ درونی مرا آتش نکشند از ذوق و زخمیم نکنند و غم را قربانی کنند طیّ مراسمی در هر قراری که با این دختر داشته‌ام/دارم و جیییییغ بکشند؛ شوووور بخوانند و دشتی در دستگاهِ آفریقا و در گوشه‌های آمریکا، جناق سینه را آگوستیک کرده‌ام حتا او که اینگونه می‌فشارمش در خویشتن چند بار، آن‌هم من خاب بوده ام پنجره‌ای از سینه وا مانده و آوازه‌خانیِ زنانِ قبیله وختِ رخت‌شوییدن، رسیده به گوشش و گوشش را به دنبالِ عجایب ‌الصداها تا جناق سینه‌ی من آورد، صدای تک تکشان را شنید، اما، باورش که هرچه خاست نمی‌شد و خابید و بیدار که شد در کنارم حتا چیزی از کنارم نپرسید تا شب دیگری که دوباره صداها را شنید و دنبالش تا پوستی پوشاننده بر سطح جناق‌سینه‌ام خزید. طاقت نیاورد و نامم را از جایی از دیافراگمش جایی از گفتن چند بار خواندو هربار که می‌خاند آواها رساتر می‌شده و بلندتر تا تکاند مرا، انگار که درختِ آلبالویی را تکانده باشی که شهرکِ پرندگان نادر باشد پرنده‌هایی که همین چند تن از آن‌ها مانده است، آن‌هم تنها در خواب‌های محافظت‌شده‌ی من لای پُربرگیِ‌ درخت آلبالویی غیرعادی،که چند نمایشنامه‌نویس هم اتفاقن تکه‌تکه خوابش را دیده بودن و من اما تمامِ هفته، هرشب، بی‌هیچ مرخصیِ شبانه‌ای مشغول آموزشِ سرخ‌ترینِ صدا به جوجه‌بلبل‌ها و دیگرجوجه‌ها وقرمز‌ترین مُرَکَّب را به رگ‌های درخت می‌آموختم چگونه در رگان و ریشه‌های حیاطیش پرورش دهد و پُرحرارت، ساعت‌ها شعر بخانی، شعرهایی خانمان‌سوز برای یک عالمه تخم در شاخسارها... تکانده بود مرا و من با یک عالمه تخم و آموزش و خون پریده بودم از خاب و او پرسیده بود که این صداها چیست که از جناق سینه‌ات؟؟!!!! زیباست اما مرا می‌ترساند خیلی...

چانه‌ام بر لختی شانه‌هاش بود و تصاویر و صداهای شبی که از من‌واو گذشته بود،تصویر-تصویر اکران می‌شد در درونِ تماشاییِ بیناییم که چشمش را از صورت توی حوض کِش می‌رود لحظه‌ای و خیره می‌شود در چشم‌هایم لحظه‌ای و لبِ بالام را می‌مکد لحظه‌ای، لحظه‌ای هم گوشه‌اش و چشمش را سریع به تمامیِ‌ رُخ از صورتش در حوض برمی‌گرداند آن‌گونه که انگار چشم‌هایش کارمندِ آن انعکاس‌وتلالواند در حوض و در ساعت‌های کاری‌اش میزش را نمی‌تواند ترک کند، نهایتن یک میزانِ کوتاهِ چارلحظه‌ای از زمان.
 انگشت‌هایِ نازِ نازکش در حالِ دعوت‌کردنی ناخاسته است از انگشتان من من که مشغول خواباندن یک عالمه تخم رنگارنگ بودم و آخرین صدایی که یادم است صدای خونیِ یک بلبل بود که پیرترین برگ را که نماد مقاومتِ ماها/آن‌ها در برابر یغماگری بادها بود پلک‌هام وزنی برابر یک کامیون 18 چرخ داشت و دخترم را وهمی برداشته بود، بیمارگونه به پرده  نگاه می‌کرد هی و چشم‌هایش از من انگار که ترسیده بود اما رویَش نمی‌شد بترسدو بیشتر رویش نمی‌شد بگوید، سرش را انگار که بکوبد به سینه‌ام اما نکوبید و باز گفت:
- که این صداها چیست که از جناق سینه‌ات؟؟!!!! این بار دومیه که میشنومشون
و من گفته بودم
-کو؟ کدام صدا جانایم؟ خواب ندیده‌ای؟ و او در چهره‌اش در هرکدام از چشم‌هاش نقاشیِ ارجینالی از ادواردمانش داشت بی‌هیچ قابی و گردنش هم سرخ شده بود از وهمِ صداهایی که پرده از چشمِ گوش‌هایش کشیده بودند آن‌هایی که من نمی‌شناختمشان و شنیده بود
سرش را نگذاشتم از سینه‌ام پس بکشد در قفسِ سینه نگاه داشتمش و با پلک‌هایی سنگین و بینایی‌ای باریک مشغول معاشق با تماشاش شدم لای ملافه‌های لاجورد و ملافه‌های سرخ‌رنگ و ملافه‌هایی سفید
گفتم برایت خنکایِ آب را بی‌آورم و سینه‌ام را بوسید و پنجره‌ای باز به درون با بوسه‌اش و دقیقن با بوسه‌ی بعدی‌اش بسته شد و برایش دروغ‌هایی از ته قلب گفتم تا خابش بگیرد باز و در درونی‌ترین کناره‌ی بازوییِ شانه‌ام که خاباندمش، تمامِ شعرهایِ ناسروده‌ی من باشد، زیباترین شعرهاام.
پیش از بیدار شدنش به‌آرامی و به سختی، دل‌کندم ازکناره‌های عریانیش. تا نان تازه بگیرم برای ناشتایی و ریحان، برگشته بودم بی‌صداتر از هر ساعتی از روز و کیلید را چرخانده بودم در قفل و او با تمامِ زیباییش خم شده بود بر حوض و سِکرآورترین نوشیدنی ممکن هستیست صبح را نوشیدن از لب و کلمات و تماشایش.در روانِ خنکِ آب بی‌آنکه اراده‌ی رقصیدن کنند انگشت‌هامان، شروع به رقص کرده‌اند.، انگار که شعور و غرایض جداگانه‌ای دارند انگشتان و پوست ما دو نفر، به هم که می‌رسند، جنونشان همواره چندگام پیش‌تر بوده‌اند از من و از او که شهره‌هاییم به دیوانگی و آغوش و بوسیدن. در تمامیِ صبح‌هایی که بیدار شده بودیم در کنار یکدیگر، ده دقیقه لااقل پیش از بیداری گلبول‌های رقاصِ خاکستری و ماهیچه‌های کامروای پلک‌هامان، پا شده بودند شعورِ بوسه‌ها، و دانش‌ِ پوست‌هامان. کِش می‌آمدند شکل گربه‌ای ملوس هاله‌هایمان پیش از ما و لب با چشم‌های بسته و در خواب به دنبال درست‌ترین جایی گشت می‌زد تا ببوسد و بعد، چند دقیقه بعد از چندین بوسه که جانِ بیداری‌ش را تازه کرد چشم‌هایش را وا کند و قربان‌صدقه پرده در باد برود و گره‌های قالی و از من بپرسد
چرا قربان نقوش قالی می‌روی جانا
- وخمیازه‌ای بکشد و کِشی بی‌آید که به باد بوسه بگیرمش و به او بگویم. با این که بارها گفته بودمش باز با همان شور بار نخستی که پرسید به او بگویم که کنارش، که کنارکشیدنش، .که کناره‌هاش/کنج‌هاش/قوس‌ها و موج‌ها و ارتفاعاتش. صوت و اعماق و لب‌هایش که بگویم ماهی شو و او ماهی شود برایم که کوتاهی‌ِ موهاش که هندسه‌ی اندامش و زیبایی‌شناسی که  مشغول مطالعه‌ی جلدهای متعددی ازمعنویت و معماری و ریاضی و زیبایی‌شناسیست تمامِ شب‌هایی و روزهایی و دقایقی که کنار اویی و طبیعتن تاثیرش می‌شود که زیبایی، خیمه‌اش را بنا خاهد کرد در سرسرای چشمِ تماشات و اینکه در حواشی‌ات، در حوالی‌ات در هرچه می‌آید، در هرچه می‌شود در هرکه/ در هرچیز... وختی تو در چشم تماشام بنشینی همه چی زیباییست. تو که بروی، بعد از چند ساعت یا چندلحظه یا نهایتن شب آتی و همان صبحش قربانِ ملافه‌ها خواهم رفت که زمانی تب و تابشان بر تن تو بود یا پاسداشت پیرهن‌هایی مردانه که از جالباسی‌ام برداشتی و یا خودم به تنت پوشاندم یا که پیشنهاد کردم و یک طبقه پایینتر هر چه به تو نامربوط است و به من مربوط هم، همگی زیبایند چرا که در چشم‌های من نشسته‌اند و من، می‌دانم که زیبایی کیست! چیست! چه شکلیست! قدِّ موهایش چقدر است و بوسه‌هاش چه طعمیست! از چه حرارتی به بعد قصد ناکرده شما را به آتش می‌کشد و یا کدام کلمه، کدام طعم، کدام هوا ، کدام رنگ و کدام لحن در کنامش نشسته و در کدام حالت با لذت آمده که باخته‌ست و کارتی را پنهان می‌کند که ببازد که با لذتی آمده که ورای فکندنِ یک آس است. و من می‌دانم آن خنده‌ای که همه باختن‌ها را کرده‌است مات در کجای پیرهنش می‌کند پنهان...
جمله ام را تمام نکرده ام که او دورخیزکرده‌ سمت من و لبم را و آغوشم را به‌دندان می‌گیرد بعد از آنکه بعد از اتمام پاراگراف لحظه‌ای سکوت کرده بود و زیر لب دیوانه خانده بود مرا و بعد دورخیزش را عملی کرده بود
دست‌هایمان را از آب در‌اورده و با دامنش خشک کرده دستان مرا. دامنش را دوست می‌دارم و گل‌های بی‌شمارش را، گل‌هایی بی‌وزن که برای چیدنشان گلریزانش میکنم وختی نشانده باشم او را روی ران‌هام و موسیقی چه باشد/چه نباشد او آوازهایی که دیشب ازجناق سینه‌ام نشت کرده بود را از یاد شسته بود و من با بیماری‌ام، بیماری‌ای که در شهر اُز و سرزمینِ عجایب و اروپایِ عصرِ دوساد و عصرِ فروید هم هیچکس نداشت.‌ آنقدر از نانوایی که پا به حیاط گذاشتم تا به این‌جا به بارانِ بوسه‌ گرفتمت که سیلش بگیرد و سدهای غم را هرکجای طبیعتمان که بوده باشد بشکند