مرد تاریخی: تو زنده ای، تو آزادی، تو هزار هزار در اطراف داری، من در میان کنیزانم بسیار داشتم، اما به هیچ یک عاشق نشدم، تو مرا شکنجه میکنی!
تارا: تعریف کن!
مرد تاریخی: تمام تبار در این لحظه به من می نگرند و من نمی توانم برگردم، شرم بر من!
تارا: چرا دیشب در حیاط منزل من را می رفتی؟
مرد تاریخی: زخم ها آزارم می دادند!
تارا: باید می بستی!
 مرد تاریخی: این زخم ها بسته شدنی نیست! می شنوی؟ کهنه است ولی مرهم ناشدنی نیست، هر روز خون تازه از آن بیرون می آید!
 تارا: از کی؟

مرد تاریخی: از دمی که تورا دیده ام!

...مرد تاریخی: تو با عتاب، شوکتم می بخشی و با محبت، خوارم می کنی... کاری که دشمنان با من نکردند!

 

 

چریکه تارا (1957) - بهرام بیضایی