... می ...

 

 

می گفتم یار و نمی دانستم کیست!
می گفتم عشق و می ندانستم چیست!

گر یار این است
کی توان بی او بود!؟
گر عشق این است
چون توان بی او زیست!؟

 

وجهی اصفهانی(ق دهم)

ان الله ینظر من کل یوم و لیله ثلاثماته وسّتین فطره الی قلب المومن

یعنی خدای را هر شبانه روز سیصد و شصت نظر است به قلب بنده ی خویش

"عین القضات"

 

 

 

 

عشق من به تو
عشق به کلمه است
چیزی که در من نیست تراژیک بودن، نامحتمل بودن و از دست رفتگیست. (آخِر چ‌گونه از دست‌های تو بروم؟ کُ‌جا بروم از دست‌های تو بِ چه دست شوم؟ از دست بشوم؟)
 عشق برای من غیر مترقبه است...در نزد من عشق تجربه‌ای وحشی‌ستبه غایت درجه و به‌حد نامتناهی خالص. من در جرگه‌ی کسانی‌ام که هستی‌شان را سرمایه‌ی تجربه‌ی کلماتشان کرده‌اند. یک حکایت بدون علامت سوال و پُر ز علامت تعجب!!! ترکیبی خوشایند و درعین‌حال مبهم با اشاره‌های غیرمستقیم به موهای مشکی سینه‌ام...در من همیشه اشاره‌ای غیر مستقیم بوده به تو/به چشم‌هایت/ به دستانت، طوری‌که انگار درباره‌ی خود حرف زدن تنها از خلال چنین استفاده‌ی غیر مستقیم امکان‌پذیر بوده است.
راوی‌یی در من بر اهمیت لبانت و سرنوشت ساز بودن سمت‌وسوی نگاهت و طرز کلمات تکیه‌ای خاص دارد. هرگز در من حکایتی از دو جفت چشم یافت نمی‌شود که واقعیت نداشته باشد، یادت باشد این را ای شینِ جان.
جنون روز
جنون شب
جنون ظهر و بعدازظهر و جنون نیمه‌شب...
با این‌که هیچ ضمانتی برای تایید نزدیکی ما به اعتبار واقعیت وجود ندارد و هر چه حقیقت است چون گنجی در عمق دیوارهای گفتن‌هامان مکاشفه می‌شود و گم‌تر در نقشه‌‌ی گنج... تو سکوت می‌کنی میان گفتن‌هات و هر آنچه در ادامه می‌آید در ابهام باقی می‌ماند/در وهم وختی که مترو از ایستگاه امام‌حسین راه می‌افتد و من مظلوم می‌شوم ومن سیدشعرا ومن تشنه‌لب بیابان‌های تهران و زنان پیر و جوان به من دخیل می‌بندند و مردان جوان پیر به تبرک دستی به زخم‌های پیشانی و گلوم؛  و تو می‌روی دوش به دوش زنی که از قابِ در واگن داشت دو جفت چشم و واقعه‌ی میان دو لب را تماشا می‌کرد در ایستگاه متروی امام‌حسین معشوق‌ترین زوج معاصر را و زن میرفت از کمرگاه مرد کنار او می‌ایستاد و مترو راه می‌افتاد در زیرِ زمین‌های تهران و مرد...
با آخرین حادثه میان دو تن این حکایت نیست که به سرانجام، به گره‌گشایی و به عاقبت حکایت می‌رسد بل‌که با خود طرز روایت لب توست که حادثه‌ها را دنبال می‌کنیم و ناگاه... (ببوس مرا/ مرا ببوس با صدای گل‌نراقی هر هنجره که حرمت دارد)
این‌طور ب نظر می‌رسد که این حکایت هیچ‌جا آغاز نشده و هیچ‌جا به اتمام نمی‌رسد( تو برای ما انتهایی سراغ داری آیا شینِ ‌جان؟)آیا؟ ما تهدیدی برای حکایت خویشیم... حکایت همچنان که شکل می‌گیرد از شکل می‌افتد هم‌چنان که نوشته می‌شود محو می‌شود و این انگار بزرگترین افشاگری عشق است... با صلابت می‌ایستد روبه‌روی خودش در موزه‌ی آبگینه و به ریختن چهره‌اش/ به ریختن سینه‌اش عاشقانه خیره می‌شود در درخشش و قوس‌های چند هزار ساله...
اراده‌ا‌ی زیرکانه در لایه لایه‌ی ما رگ دارد و اساسن ریشه به بازتولید خویش، به بوسه‌ای دیگر، نشستن در جواری دیگر و نوشیدن کلمه‌ای دیگر از جنس عین با بافت شین و چهره‌ی قاف...             که کارش تزریق راز است/ تزریق جادو و درعین‌حال دست‌یافتن به دست‌نیافتنی‌هامان و دست‌نیافتنی‌های دستانت را در خود پنهان دارد؛ حرف‌های باطن را بازوکشان و دست‌یازیده سوی سکوتی با مردمک‌های فریاد
این ناممکنیه روایت فرهاد و بیستون روزانه و تیشه‌ام قلم (بِقَلَم جانا این شیرینی هر روز را با خودنویس خاص خودت بِقَلَم... که عشق می‌کَنَد و ننگش می‌ماند برای ما
موقرانه اعتراف می‌کنم
 عشق تو
 میراث من است برای تمام خانه‌هایی که در این و بعد از این در آن سکونت خواهم داشت در آن سکوت، سکون و دیوانهمیراث من است با مشهود انگشت تو بر شاهدبازی‌های بازوی دیوانه‌ در هر اتاقِ در هر خانه‌ای که باشم و باشد راوی
جنون؛ جنونِ پیش از طلوع و بعد از غروب...اگر که تو نباشی زبان پایان می‌یابد زبانی که همیشه از جمع‌بندی خود می‌گریخته است...
در من یک راوی فراخوان داده است که ازمرگ‌پاشده‌ی مرا بیاب، بیاب و او را ببوس؛ یک راه‌پیمایی راه انداخته در من تا غایب را ظهور کنند. ظهور غایب؟ غیبت غایب چه معنی‌یی می‌تواند داشته باشد؟... تعداد انگشت شماری در این حکایت خواهان خاکستر کردن مایند جانا و دادن به دست باد شمال در اوج جنون روز که کار خطرناکیست! کار بسیار خطرناکیست گِرَمی از خاکستر تو را دادن به دست باد شمال...!...
تو خودت را کنار می‌کشی... من خودم را کنار می‌کشم... اما آیا به راستی خود را کنار کشیده‌ایم وقتی که مرکب خون روزهایمان است... تویی که فرامتن این متنی و تویی که فرامتن این منی و تویی که متن منی و حواشیِ منی...
...تبسمی که فکر می‌کند، بر چهره‌ای که از چهره نمی‌افتد... روزی تو سرت را بر سیاهی موهای سینه‌ام می‌گذاری (چه‌ خوشبختی فوق‌العاده‌ای) روزی که بیرون از آن هیچ نیست. چه کسی می‌تواند این را سلب کند از من؟
تو؟ تو می‌توانی این خوشبختی فوق‌العاده را از من سلب کنی؟ از روز؟ من؟ من می‌توانم آیا این مزه‌ی اولیه‌ی مرگ را؟ و با این روزی که خودش را محو می‌کند خودم را محو خواهم کرد، فکری ، یقینی، که مرا به هیجان می‌آورد... شکل تمام روزهایی که به تو اندیشیده‌ام/ تو را دیده‌ام/ تو را چشیده‌ام یا تو را به جانِ عشاق شنیده‌ام
ساعت 5 عصر روزی در دهه‌ی سوم آذر بود ساعت پنج نبود از پنج گذشته بود که مردی پوست ترقوه‌ام را از درون شکافت سرش را تا گردن آورد بیرون و گفت: چرا این‌قدر آرامید آقا؟
حال آن‌که از سر تا به پا سوخته‌ بودم از درون (مردی هم که سرش را از ترقوه‌ام آورده بود بیرون حتا بر صورتش ردهاییاز سوختگی بود) شب در کوچه‌ها می‌دویدم در تنهایی  می‌شدم از خود بی‌خود و سرم را می‌کوبیدم به سفتی‌ها، نعره می‌کشیدم و روز به آرامی کار می‌کردم... با انگشت سر آن مرد با ردهایی از سوختگی بر صورتش را فشردم به درون که ردایش ریخت از ترقوه‌ام به برون ومن متوجه ردایش نبودم که آرام گرفته بود بر چپ ِ پهلوم و ناشیانه شکاف پوستم را با نخ و  سوزن می‌دوختم و دنیا مردد می‌ماند...
آیا می‌توانم مصیبت‌هایم را شرح دهم؟ ن می‌توانم راه بروم، ن تنفس کنم، ن تغذیه کنم. نفسم از خاراست، تن‌ام از آب، و بااین‌وجود از تشنگی می‌مردم
دیوانه‌ای عجیب تو بودی و هستی که دیوانه‌ی عجیبی چون مرا عاشقی بودی و هست. و خون میان ما خروشان است. تو مرا به درونت خواندی، دعوتی شاید از روی بی‌احتیاطیِ سلول‌های خاکستریِ شایا و دیوانگی عجیب گلبول‌های قرمزِ شایا... چه می‌کردی اگر پاسخ‌هایم دیوانه نبود؟ تویی که برای من قبیله‌ای بودی از زیبایی و جنون؛ تویی که برای من امتی هستی و ملتی رقاصه و اخمو. تو دیگریِ بی‌کرانیِ منی که من را بیشتر از آنچه می‌خواستم به خودم باز می‌گردانی... شین من حالا هستی‌ام از استحکام اعجاب انگیزی برخوردار است حتا مرض‌های مهلک هم ما را سرسخت می‌دانند؛ مرض‌های دیگری در مورد ما حرف می‌زنند در مورد دیوانگی گلبول‌ها و آدمی.
روزهایی را به‌یاد می‌آورم که تو در کتابخانه نشسته بودی کتابخانه‌ای که چندان هم شلوغ نبود در حومه نصف‌النهار مبدا و ساندویچت را از ورای فیبرهای نوری به من تعارف می‌کردی و من از ورای فیبرهای نوری دلم ضعف می‌رفت
همه‌ی اینها واقعی بود. یادتان باشد. من اینجا رویا نمی‌کنم تیغم را برداشته‌ام خانوم دکتر تیغ‌ترین تیزم را و به جان هفت‌پیکر واقعیت افتاده‌ام... عشقت از من حساب پس می‌کشد چشمت! عشقت به طرز نامعقولی به من هجوم می‌آورد، بی هیچ قاعده و گهگاه می‌دیدی بی هدف. یک لندن مه‌آلود مرا در بر گرفته بود. یک لندن مه‌آلود مرا در برگرفته است.یک لندن مه‌آلود مرا در بر گرفته بود.  و بودنت شایا اگر که آتش باشد، تمامیتِ آتش را طلب می‌کنم. و نبودنت شایا اگر که آتش باشد تمامیت آتش را طلب می‌کنم. و اگر دیدنت سرایت جنون باشد دیوانه وار هرروز این جنون را می‌خواستم/ خواهم خواست... من مبتلای شمایم خانوم دکتر لطفن از درمان من دست بکشید دستتان را بدهید که چون علفی ناب استشمامش کنم در خود استحمامش کنم در خود استخراجش کنم از بی‌منی/بامنی؛ از یمنی که در من به آشوب کشیده شده است و انصارشایا در من با مردمکی از من با بینایی کامل اذعان داشته به درخشش چشمت بیعت می‌کردند و متلاشی می‌شدند در عروسی یک بمب. دیشب متوجه شده‌ام سایه‌ام از من کندتر شده است و جاهایی اصلن دنبال من نمی‌آید! آیا سایه‌ام هم مبتلا شده است؟
من قانون را به وحشت می‌اندازم اما سایه انگار خسته بود یا شاید هم که ترسیده از ابتلا. اگر حرف سایه‌ام را در آن شب خاص باور کنم نگاهم صاعقه بوده و دست‌هایم فرصت‌های تخریب. سایه‌ام حرف‌های پوچی می‌زد شاید پری‌شبش که او را باخود به خانه نبرده بودم و در وسط کوچه‌ی دانا قالش گذاشتم سینه‌پهلو کرده و تب بافته و هذیان می‌گفت که:
"حقیقت این است که ما دیگر نمی‌توانیم از هم جدا شویم. همه جا تو را دنبال خواهم کرد، زیر سقفت زندگی خواهم کرد، خواب‌مان یکی خواهد بود"
بعد همین طور که دنبال من نمی‌آمد می‌گفت " این‌ها را حتمن به او بگوییا" شما که دکتر تاریخی بگو مرا آیا سایه‌ام از نطر تاریخی تب دارد؟ داغ کرده است؟ کجای تاریخم مبتلا شده است که ایگونه مشای مرا به لاتشا بدل می‌کند گاهن
چه کسی جرات دارد تا ما فکر کند؟ به عشق که  در این محیط پر از مرد و مردانه تنها عنصر زنانه است و ورازنانه و ناجنس.
یک بار دستم را گرفت و بر زانویش نهاد"احساسی عجیب". به او اعلام کردم: من مردی نیستم که به یک زانو بسنده کند. جوابش: مرا خواهد کشت و کسی را که جرات کند تا ما فکر کند! مردی با ردهای سوختگی بر صورتش که پوست ترقوه‌ام را با دردی پنهانی شکافته بود سرش را تا گردن آورده بود بیرون و سوالی پرسیده بود و من با فشار سرش را فشرده بودم به درون و شکاف را ناشیانه دوخته بودم یکهو متوجه شدم مشغول شکافتن پهلوی چپم است دقیقن همان نقطه‌ای که حرف اول نام تو را به لاتی‌ن سوزن سوزن کرده بودم و جوهرجوهر تا کمر از پهلویم زده بود بیرون و ن تنها، همراه یک زن زیبا که بی شباهت به پری دریایی غمگینی نبود خون شروع کرده بود رود شود به سوی کمر و نشیمن‌گاه و ران که نگاهش کردم و گفتم: مردک داری چه‌کار می کنی با من؟ انگار نشنیده باشد صدای مرا بلندتر گفتمش: هُی با توام!!! تیغش را داد دست پری و زل زد توی چشمهام و(چشمش به‌شدت آشنا بود) گفت: دارم سزارینت می‌کنم از پهلو. یک تاریخ زن داری در پهلوت قد مرده‌ها و متولدناشده‌های خراسانات قدیم اگر نزایی‌شان بدخیم می‌شوند افغان‌ها، مغول‌ها،تزار، سلجوق‌ها، عثمانی، پرتغالی‌ها، کمپانی هند شرقی و رویای آمریکا از بیرون تو را خواهند شکافت و نفود خواهند کرد به درون و زن‌هایت را در سیاه‌چادرهایشان خون و خاکستر خواهند کرد از گلوم یک ایل با تمام دام‌هایشان انگار به سمت شکاف پهلو حرکت کردند صدای چاووشی ها را از سوی درونیِ پرده‌ی گوش می‌شنوم...
مامنی عالیست پسِ پیراهنت... پیراهنت کجاست شینِ جان؟؟؟؟
 صدای این‌همه زن، این‌همه اسب، این همه چادر و شعله بر خشت از پیش از اسلام خراسان تا کریسمس آینده دارد مرا از کف می‌دهد. نباید حرف می‌زدم حرف زدن مساحت شکاف را شدیدن بیشتر می‌کرد
ملافه‌ خونیست و من آنقدر ناشی‌ام که این زخم بسیط را نتوانم دوختن با نخ اناری رنگ و سوزن ماشینِ‌خیاطی... می ایستم و به شکاف پهلویم خیره می‌شوم و زیرچشمی نام تو را درچشم هی زمزمه می‌کنم و اگر لازم باشد با طمانینه تمام پهلویم را قربانی می‌کنم...
دیوانه‌ای عجیب این‌ها را در من می‌نویسد و دیوانه‌ای عجیب تر در من آن‌ها را دگرباره می‌خواند جملات را تغییر می‌‌دهد آرایش چشمان پریان در متن را و پولکسان را رنگ می‌کند با آبی پارسی با آبی‌یی که تو دوست بداری‌اش

 

آذر نود‌و‌چهار

 

ابر

 

 

ای ابر چه گونه دریابمت

فرازِ هستی و نیستی ؟        

به زمین اندهان و به دریا نور

ورزایی را مانی به کشتزار هوا دور

چو هستی به دریا به سینه می‌خواهدت

چو نیستی

زمین به دریا بار

به رویا در

آشکار و نهان

من اما

به چهره می‌خواهمت

چگونه دریابمت ای ابر؟

 

مجید فروتن

جواهر لعل نهروی منی که در استقلال تنم از استعمار تنهایی تن/ها دادی

 

 در رفتن جان از بدن گفتند انواع سخن
و این شعر برای رفتن جان من است...رفتن آنکه وقتی از دیده می‌رود از دل آوای فریاد آتشکده‌‌ای...

 

 

 

بمِازندران مرا

زنبوران به رگم ریز

دیوان را نعل کن به دریدن و مکیدن خون

من نه رستمم ولی دستانی دارم مستقبل

به استقبال ارتفاع ویرانی

در مهرآباد

در امامِ خمینی

در هیترو، پاریس، شیگاگو

و این ران‌ها در این شلوار جین برای خود رخشی‌اند- لایعقل

کارگرانی‌اند-لایعقل

 که دهه‌ها بی سندیکا برای حق بوسه‌هاشان مبارزه کرده‌اند

خیسِ خون ریخته‌اند در میادین قلب و مردمک و انگبین

مستم کنند دگرباره دستانت

شراب یا سکنجبین چشمانت

البرز با آن لبخند سپید عنق پشت من ایستاده است

 و دختران نوبالغ سرخ‌پوست جامه از تنم می‌دوند در 12فروردین / در خیابان دانشگاه/ در اردیبهشت/ در انقلابی که در پیرُهن جاریست

اتفاق نادریست این هندی که در من رگ کرده است

و این همه هندوستان در راه رفتنم

 جواهرات پنهان در جوهرِ جامه‌ات که کو انتهاش

این دریای نور که جامه از تنت می‌دود

گونه‌های زردم خانواده‌ی قدسی یک گاوند که لم داده است این بالا جُم نمی‌خورد و رقص صد زن ساری

 و رقص صد زن رَنگ

 صدای ارگاسم فیل‌ها پایِ گَنگی که از پشت پای من می‌گذرد

و این ‌گونه‌سرخی‌ام، مغ‌بچه‌گانی‌اند که آتش را به پرستش ایستاده‌اند پشت بی‌تابیِ چهره‌

 نام مرا با ترس و کودکیِ شیطنتی، هی در گوش آتشکده می زَمزَمَند*

این توله خرس‌ها گرسنه‌تر از شیرند جنوب تنت را که بشکافم در من قدیم می‌شوی و خرس‌ها در پنجه‌ام آرام، خوابی بلند میبیند بر اسکلت‌های بلور بر اندام زمستان  که آذر تن تو آب می‌کند

با سر سبزِ سرمام و جدیدترین صورتم به ذبح ابراهیم رفته‌ام و با شبهات اسماعیل بازگشته‌ام به جنوب خرسان و پیرهنی از برادر و گرگ، چکیده‌ی گلویی از بریده‌های خون

اسماعیلم و با گلویی بریده می دوم بر تنت / در تنت

پس

بِخُراسان مرا

بِخُراسان مرا

بِخراسان مرا

و مگذار از شرق خواب تو بیدار شوم حتا در بهار

 

 

 

 

 

 

 

*مانی می‌داند که نَمی‌ از او ...
اما چشمت چه کنم که ارژنگ است چشمت چه کنم که در چشمم گاز کوچکی به نانی می زند بر سفره‌ی صبحانه که نانِ در چشمم را بخور این تن من است عزیزم و جلجتای من همین حوالیس

همین حواشی چشمانت

سعدی ناشتا به سعی فوکا

 

رها

نمی کند ایام

در کنار منش

که داد  خود بستانم

به بوسه 

از دهنش

من بکشم دامن تو دامن من هم تو کشان

از دیوار بپرس از عکست در میان عکاسان دیوار بپرس

 

من بی‌تابی را می‌شناسم

 

چشمی که پرت می شود از چشم تو دگرباره به چشم تو برمی‌گردد تا دگرباره تاب نیاورد تا دگرباره به تماشای چشم تو خیره شود ... تو که به گردش نگاه من می‌گویی تهران تو را به گوری گم‌نام بدل خواهد کرد

چشمت ... تو که می‌دانی... چشمت ... من و تو اینک بر دوش ابوالهول نشسته‌ایم و خدایان را تماشا می‌کنیم و رنگ‌ها همه شادن و ما بر دوش ابوالهول خدایان را به تماشا نشسته‌ایم و سازهای آسمان قطعه‌ی قلب‌های ما را می‌نواازند*

 

 

* نیمی از پاراگراف از براهنی

 

پ.ن: من و تو حق داریم... ( از فرش کهنه‌ی ماشینی در حال بر هال فرهاد گلو پاره می کند بر پود و تار)

پ.ن2: جان که تراژدی سرش نمی‌شود جان که ژانر