آنجا که استخوان ِ درختان را
چراغ های خیابانی سرخ می کند
خون ِ هزار پرنده ی بی مرگ
بر قاب عکس ِ سکوتم ریخت.
در سینه ی پرنده نشین ِ من
ماه ِ تنم ، وطنم می سوخت
آن سفره ی به وسعت شب چیده
شام دوباره ی آخر بود
... حالا کدام معجزه خاک مرا بوسید
که این جنازه نفس دارد
و شهر الکن دستانم
هوای شعله شدن کرده ست

آن ماه ِ در حوالی فرداها
در استخوان من جوانه زده ست
و شب ِ فرتوت
چه وحشتی از رگ های بیرون زده ام دارد
که تنها مردگان می دانند
مرگ ، تکثیر زندگیست