چشمهايش...
چشم هايت اشك كه مي شود جانم را شرحه شرحه مي كند جانا و اگر سرت را سريعن به سينه نگيرم تكه تكه تكه در اتاق متلاشي مي شود قلبم ... اشك كه مي ريزي چشم هايت تلالويي مي يابد كه جانم تااب تماشاش را ندارد بايد سريعن به سينه بگيرم قطره قطره قطره به پياز سينه ام بچكانم و موهاي سينه ام به رسم گياهي كه پايش آب زلالي از چشمه يي در بهشت ِ چشمهاي زني ريخته باشند جان بگيرد و در رسم رابطه ي سينه و چشم هات. گلبرگي شود تا بر چشم هايت بكشم ريمل سياه كه ليز مي خورد بر گونه هات مي داني چگونه شيار مي كشد جانا بر قلبم؟؟؟؟؟
جانا از پشت بغلت ميكشم آرام و سخت ... اين آرام و سخت را با آغوش كشيدنت چه فهميده ام جانا آرام و سخت...
پ.ن 1: هيچ وخت نفهميدم مردي را - كه مي خواست چشمت اشك شود و بعد - به چشمهات نگاه كند... چگونه مي توانست؟؟؟
پ.ن 2 : علي دستور پخت آن كباب ديكي را مي خواهد جان جان مي گويد بارها و بارها خورده ام اما ن هيچ وخت به اين خوش مزگي چه طور مي شود درستش كرد...
در سینه های برجسته ات دوماهی ست که مرا می خوانند