پرویز اسلامپور می میرد و سه روز بعد جنازه اش را در خانه اش پیدا می کنند از مردن محبوب ترین شاعرم غمگین نیستم که به قول خودش تنها ان شقیق که در قلب می اندیشد و روزن لیلی دیوانه را به بستر می کشد و اگر لیلی دیوانه را به بستر کشیده باشی دیگر چه ترس از مردن وشاعر کلن امری مردنی نیست چون جسم نیست ان هم کسی مثل اسلامپور که 40 سال بود کسی از او عکسی نداشت چه برسد شعری از یه سفر دو روزه برگشتم دیشب از میان جماعتی  که شعر هایم را همه حفظ می خواندند شعر هایی که برای تو سروده بودمش و دیروز در ماشین ِ برگشت این اس ام اس به تکرار به گوشی ام میامد پرانتز باز گوشی کلن امر مزخرفیست وختی تو به آن زنگ نزنی و قرار باشد تکست های تو یا صدایت در آن نپیچد پرانتز بسته

ساعت سه ی جمعه شط
با کفش های سفیدم می آیم
و با پیراهن سفید و شلوار سفیدم
تا جمعه را سفید کنم
تا جمعه را در شط سفید بوی سفید کشم
پرویز اسلام پور مرد ... 

از شیشه به بیرون نگاه می کنم و زیر لب می خوانم
در آغوش تن تني زخم
که می پيچد و می روياند
علفی ديگر از شفاهاش
اينجا که بيمار
در آغوش طبيعتی ‏ست پر حادثه
و از صبح که پا می شوم غمگینم ... بیهوده ... به سرم زده میها را منهدم کنم ... دل ندارم شین را باز کنم ... سر این دل ندارم خیلی فکر کردم که کدام واژه می تواند جاش را بگیرد مثلن خایه نداشتن؟ می دانم دلم می ریزد این را خوب می دانم ... از صبح تا حالا که کلنجار رفته ام و بازش نکرده ام ... اینجا همینجا که چنگش زده ام طبیعتش به غم خو گرفته است انگار شاید هم اصلن غم خوشتر است برایش اینجا همین جا که چنگش می زنم سعدی تنها حال مرا می فهمد وختی تو بازش می کنی ...