درست یادم نیست چند سال ِ پیش بود اما یادم است گوشه ی پنجره روی طاخچه یک تلفن قدیمی داشتم از این ها که باید انگشت می کردی توی اعداد و می چرخاندیش گمونم این از اون شماره هاس که تا پیری فراموش نمی شود از سرم دوصفر چهلوچاهار هفتادو هشت هشتاد پنجاهو نه بیستوهفت نودوهشت بعد صدات اونور خط بود... کاستایی رو که دوست داشتم اون تیکه هایی که ازش دوست تر می داشتم رو آماده می کردم دقیقن همونجا اگه می رفت رو پیغام گیر می ذاشتم برات پخش شه "تفنگ دسته نقرم رو فروختُم برا وی قبای ترمه دوختُم قبای ترمه رو پس فرستاد تفنگ دسته نقره داد و بیداد آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی دادو بیداااااااااااااااااااااااااااد " اگرم بر می داشتی گوشی رو یادُمه گاه فقط یه بوسه می ذاشتم رو دهنیه تلفن رو برات کاست رو پخش می کردم ((چرا اینکارو می کردم؟ تو اونور چه حسی بهت دست می داد ازین کار من؟ ))* یه شبایی ولی مینشستیم گاه نیم ساعتی با هم حرف می زدیم ساز می زدی برام و می خوندی گوشی ها رو که می ذاشتیم ماه پر بارونی بود اون ماه ، من بارونیم رو برمی داشتم سازدهنیم رو  از پنجره می پریدم رو دیوار از دیوار تو کوچه و تا خود صبح نئشه از همکلامیمون از صدات تا خود صبح پس کوچه پیمایی میکردم سازدهنی زنان ... چه حال خوشی ...

سال ها می گذره از اون روزها ن ببخشید از اون شب ها که مست از صدات از پنجره می پریدم رو دیوار از دیوار تو کوچه تا بارون داغیم رو بشوره و هنوز من با شنیدن صدات دچار نئشگی مفرط میشم این خونه پنجره یی نداره که بتونم ازش بپرم تو کوچه ( البته داره فقط ارتفاعش زیادی زیاده )  هنوز گاهی پس کوچه لازم می شم بارون لازم هر چند الان گونه یی دیگر تا می کنم با این مستی ... قطع که می کنی دراز می کشم روی آن قرمز دست هایم را 190 درجه باز می کنم و سرم بیهوش می افتد بر بالش گوشی از دستم می افتد برقالی و می توانم چرخش خونم را تماشا کنم روحم که از من بلند می شود می نشیند پای پنجره و ب من لبخند می زند...



*نمی دانم