سال هاست آن زن آن تو آن بانو آن عشق آن الهه ی تشنگی ها و آب ها الهه ی پیرهن ها آن یگانه ی زیبا آن حسرت هر مرد و زن آن انسان در هر کدام ازشعر هام تویی جانا بی آنکه قصد کنم از تو بگیویم  که از شعرهای اعتراضی ام هم حتا سر در می آوری در شعر های آنارشیستی ام که باور ندارد ب هیچ چیز ب آن تنها چیزی که باور دارد ب عشق آن زن است فقط ...

این را نمی توانستم پیش از این که بر کاغذ ببینی اش بر این ورق مجاز بگذارم چون این را بیشتر از همه شعر ها برای تو نوشته بودم و نیمی از اتفاق شعر تنها در چشم و پیراهن تو اتفاق می افتد و تو شخصی ترین مخاطب این شعر که نه ، تو شخصی ترین تماشای این شعری ، این شعر برای خانده شدن همانقدر ب چشمهای تو محتاج بود که برای نوشته شدن ...
این شعر فرمش تویی ... زبانش تویی ... معنی اش تویی ... خوانشش تویی ...  ترجمه اش به هر زبان دیگری ، تویی ...  هرمنوتیکش تویی ...


تک تک هجاهای این شعر تقدیم می شود ب تو
 ب زنی که عشق را ب من آموخته ،
 تن را و عشق را
 زیبا زیستن و هیجان را ...


غم رفت وُ...

 

غم رفت وُ
 درگوش ِ پله های موزون
 صدایِ  پاهای آمدن تو        پیچید
و زجه های ِ نمک   در ارومیه های رگ                          همه شیرین شد
وختی
 در لِهستانِ صندلی نشستی و ُ چشم
 بر نمی داشتی از ...
 لب
 بر نمی داشتی از...
می خاستی پیاله را
 برایت           کمی
 کمتر وُ منـــ           
  بیشتر خواهم ریخت
شیر گرسنه ی حمام را               خوب نبسته بودم
آمده  به اتاق وُ خانه را                   
    آب     گرفته بود
زیر من ، لب ، چیزی نمی خواند  و    
پیاله پیاله بر سطح آب
پیاده می رفتم
و تو بر هوا
 سجده هایی     بلند    می کردی
و این که جان داده بر تخت
 نعشیس - که  برای نقشش مرا برگزیده اند
که روی تاخچه پیاز هایِ مریمی        شکم کرده  وُ 
وعده دارد به عیساهای معطری   
     که ب اینجا که گذرش می افتد
 که دست که می کشد
که می بوسد
 که حوالی پیشانی ِ نعش وُ من
با چشم های دم کرده در عیسای عطر ها
حی و حاضر   
   حلول خواهم کرد
در عرفای پر حرف ِ پیرهنت
و خواهد دید
کور ِ مادر زاد ِ تخت خواهد دید
خواهد دید
روی تاخچه نرگس ها را خواهد دید
 که از مرده ی گلدان سر بر آورده اند چقدر
عطرِ نشت را خواهد دید
با این که ظاهرن
از لاله ای در پهلو و کشاله ات
می آید
آن مریم عطر های ممنوع

دیگر از سجده های بلند
 باید می گرفتمت
می دادمت ب بازوش
به وحشی ِ گوزن هایِ در آغوش

تا ای بایزید ِ سینه
ساکت شو!
تا ای خفه خون بگیرید
پیرهن های مجنون!
تا در های دیگری باز شود در تخت
در فرش
و در پس ِ این پیاله ها
در پس ِ این لبت در این می خندی ها
که بنده یِ خودش می کند
 حیوان را،     هیچ پیاله ای دیگر
 معنا نخواهد داشت
و هیچ معنا،
نخواهد داشت
چه چیز را
چه کس
با چه چینشی
در کدام ظرف طعارفت خواهد کرد...

---
---
---

خانه را آب گرفته       _         طهران را می گیرد
کم کم    اگر

 اتمسفرِ رمیده یِ اتاق را
راااام
 نکنم   اگر

 سینه ی شیر ِ نر ِ بستر را
ب زنجیر نکشم در کنجی از اتاق      اگر

بیخ لاله هات
 نیایم وُ نگویم

ای ریشه هایِ  در جان
 آآآآ
راااام  شو!!!

...