خاطره‌هایم

پيشاپيش آينده‌ام را

آماده می‌کنند،

و غم‌گسار روزهايي نیز هستند كه

بي‌من خواهد گذشت.

 

پرتوي كه از لابه‌لاي برگ‌ها مي‌خزد

منقار به تاريكي مي‌زند.

و زيبايي

مي‌كوشد تا دنيا را نجات دهد،

در وهله‌ی نخست از خودش.

 

غيبت من،

دنباله‌ی حضور من است.

راه

نفي راه است.

و من هيچ‌نيازي به كلاه ندارم،

وقتي

آسمان را بر بالاي سر دارم.

 

(ای برگ‌هاي ساكن در باد، كه

به راه افتاده‌ايد

تا به منزلگاه رويا برسيد،

مگر حرفي براي گفتن به من نداريد؟).

 

راه گام‌به‌گام

رهروان را از میان مي‌برد،

و زهر آفتاب و عشق

هرچيزی را نابود مي‌كند.

 

صلح به كار که مي‌آمد، وقتي

جنگ نبود؟ در جهان همه

يكسان دوست دارند،

از اين رو نیز همه يكديگر را

يكسان مي‌كشند.

صدا: همه‌ی پرچم‌ها را فرود آوريد:

زن می‌آید.

 

نور، كه بر چهره‌ام

بيدار شده است،

سايه‌ها را

پيرامون انديشه‌هايي كه

از بيماري رواني اِزرا پاوند

مسری‌ترند می‌افزاید. و اما انسان

تا زماني زنده است

كه هنوز راه نمرده است.