...زن را از بهشت برگير

و بهشت ديگر بهشت نخواهد بود.

 

زندگي بی‌اعتنایانه است، مانند سلام كارمندي

برخاسته از عمق بودجه، بر شاعري

اتفاقی. برف از نورِ وام گرفته سپيد است.

 

تشنگي زلال است چون آبي

كه ِاسكيفه* مي‌دهد. چشم‌هايت را از شوق دیدارم برگير

و  من ديگر من نخواهم بود.

 

 

پی نوشت:

وقتي دو واژه نخستين‌بار به‌هم مي‌رسند،

من نيز مي‌خواهم حضور داشته باشم. خود را از من پنهان مي‌كني-

 چشم‌هايم را در چشم‌هاي من. و اندوه مانند ادامه‌اي نامعلوم

 كشيده مي‌شود،



* اسکیفه جادوگر دانایی بود که برای دن‌کیشوت «مِی گران‌بها» می‌آورد و با نوشیدن آن - که در واقع آب بود- دن کیشوت نواناترین امیر جهان می‌شد.

 

وارتان هاکوپیان