جانآن ِ من

راست می گویی ! وختی با ش و دالم دلم بیشتر برایت دل تنگ می شود .
زوج های زیادی را می شناختم اما این دو تنها زوجی اند که تمام شب هایی که پیششان بودم با هم ب بستر رفته بودند و صبح اگر زودتر از ان دو پا شده بودم بدون استثنا دیده بودم دال چکون پوشیده خودش را چمبره بر تن ش . شاید همین رگ برادری ِ میان من و دال بود جانانم که مارا با هم برادری تنی می کرد تن تن تنی نا تن تنی تن تن تنی ... می بینم جانا چگونه دال مراعاتم می کند تازه تر و چقدر بیشتر از ش وختی ب من می اندیشد ب تو دارد می اندیشد یک روز گفته بود بهم که شینت را می بینم در آغوشت همواره برار و تو نمادی هستی برای من که هنوز بعضی زیبایی ها زنده اند و ... بگذریم دیشب ما بودیم و 250 سی سی سگی و یک چهار قل گل . خوردیم و کشیدیم و نشستیم پای دیوان شمس . ساقی سگ و گل و شمس هر سه منم . بعد از مدت های خواندنش و سال های کتاب بالین بودنش احساس می کنم ب طرزی از خودم در خواندنش رسیده ام ... یقینن جلال الدین محمد بلخی شاید اصلن منظور های دیگری داشت و طرز دیگری در خواندنش اما من چه کنم که اینگونه خوانده شدمش و این میان ، وختی تو در بر منی وختی تو در منی از همه وخت بیشتر دچار طرز خودم می شوم . چرا؟ این را باید از حضور تن تو بپرسم! از حس لامسگیت  از غرور عشقت باید از آن ها پرسید
ب هر حال آنقدر خوانده بودم دیشب ک کف کرده بود دهان هام و انگار این ها را بعضی از این ها را مولانا از دهان من برای تو سروده بود جانانم
نَبوَد چنین مه در جهان
ای دل
همینجا                لنگ شو
از جنگ می ترسانیَم؟
گر جنگ شد ، گو جنگ شو
ماییم مست ایزدی زان باده های سرمدی
تو عاقلی و فاضلی---در بند ِنام و ننگ شو
رفتیم سوی شاهِ دین با
جامه های کاغذین
تو عاشق نقش آمدی
همچون قلم
در رنگ شو
در عشق جانآن – جااان بده
بی عشق – نگشاید گره
ای روح ، اینجا مست شو
وی عقل ، اینجا دنگ شو
شد روم مست روی او(تو) شد زنگ مست ِموی او(تو) خواهی ب سوی روم رو خواهی ب سوی زنگ شو
در دوغ او افتاده ای
خود تو ز عشقش زاده ای – زین بت خلاصی نیستت
خواهی ب صد فرسنگ شو
گر کافری، می جویدت؛ ور مومنی می شویدت
این گو برو صدیق شو
وان گو برو افرنگ شو
چشم تو(من)وقفِباغ او(تو)گوش ِ تو(من)وقف لاغ او (تو) از دخل او چون نخل شو
وز نخل او آونگ شو
هم چرخ قوس ِ تیر او
هم آب در تدبیر او
گر راستی، رو تیره شو؛وزکژ رُوی،خرچنگ شو-ملکی ست او را زفت و خوش ، هرگونه ای می بایدش-خواهی عقیق و لعل شو،خواهی کلوخ و سنگ شو-بحری ست چون آب خَضِر،گر پر خوری نبود مضر-گر آب دریا کم شود
آنگه برو دلتگ شوJ
می باش همچون ماهیاندر بحر آیان و روان
گر یاد خشکی آیدت از بحر سوی گنگ شو
گه بر لبت لب می نهد گه بر لبت لب می نهد گه بر لبت لب می نهد گه بر لبت لب می نهد گه بر لبت لب می نهد گه بر لبت لب می نهد گه بر لبت لب می نهد گه بر لبت لب می نهد گه بر لبت لب می نهد
گه برکنارت می نهد گه برکنارت می نهد گه برکنارت می نهد گه برکنارت می نهد گه برکنارت می نهد
چون آن کند
رو ناای شو؛
چون این کند
رو چنگ شو رو چنگ شو رو چنگ شو رو چنگ شو رو چنگ شو رو چنگ شو چون این کند
رو چنگ شو
هر چند دشمن نیستش هر سو
یکی مستی ستش- مستان ِ او را جام شو – بر دشمنان سرهنگ شو
سودای تنهایی مپز-در خانه ی خلوت مخز- سودای تنهایی مپز-در خانه ی خلوت مخز- شد روز ِعرضِ عاشقان- شد روز ِعرضِ عاشقان- شد روز ِعرضِ عاشقان- شد روز ِعرضِ عاشقان- شد روز ِعرضِ عاشقان- شد روز ِعرضِ عاشقان- پیش آ
پیش آ و پیشاهنگ شو
پیشاهتگ شو
پیش آ
آن کس بود محتاج مَی ، کاو غافل است از باغِ وی باغ ِ پر انگور ِ ویی(باغ پر انگور منی)
گه باده شو
گه بنگ شو

ای دل
ای دل همین جا
همین جا*
ای دل همین جا لنگ شو ...


 


*
همین جا دقیقن جاییست که تو در برم باشی...